تقدیم به بهترینم

شعر هایی که بی نظرات شما عین ادم بی سره

اگر تار بودم آهنگ دوستت دارم را برایت مینواختم
اگر بهاربودم شکوفه ها رابرایت تقدیم میکردم
اگر باران بودم آن قدر می باریدم تا غبار غم ها رااز دلت بزدایم
ولی افسوس که
نه تارم
نه بهارم
نه بارانم
ولی هرچه هستم با تم
اگر تار بودم آهنگ دوستت دارم را برایت مینواختم
اگر بهاربودم شکوفه ها رابرایت تقدیم میکردم
اگر باران بودم آن قدر می باریدم تا غبار غم ها رااز دلت بزدایم
ولی افسوس که
نه تارم
نه بهارم
اگر تار بودم آهنگ دوستت دارم را برایت مینواختم
اگر بهاربودم شکوفه ها رابرایت تقدیم میکردم
اگر باران بودم آن قدر می باریدم تا غبار غم ها رااز دلت بزدایم
ولی افسوس که
نه تارم
نه بهارم
نه بارانم
ولی هروجود فریاد میزن
نه
تقديم به هيچكس....
كاش در دنيا سه چيز نبود؟!
عشق،غرور،دروغ
زيرا
انسان ازروي غروربه عشق دروغ ميگويد!
بارانم
ولی هرچه هستم با تمام وجود فریاد ام وجود فری
بفهمه ...
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش
کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون
حضور خودش جشن بگيري ...
خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز
اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،
بعد بفهمي دوست نداره ...!![]()
![]()
نام دفتر
لقاح شاخه ها ی دود
شعر اول
لقاح شاخه ها ی دود
می برم تو را انجا
که مردک تمثیل
می کشد سیگار نمایش را
تا
در تئاتر فهم
لقا ح شاخه ها ی دود را
به تو نشان دهم
که یدون هیچ مقدمه
امیزند یک دیگر را
چون جسم نیستند
تکیه دهنده برتکیه گاه افاده ها
بر تکیه گاه غرور
که بدون اویزان بودن .بیفتند
امیزند یکدیگر را
چون که از خاکستری سادگی
امده اند
و دارند قدرت محلول شدن را
می برم تو را انجا
که کودک هدف
حباب سازخود را
می کند اغشته
به مایع اندکی جربزه
تا از ان اید
حباب ها ی عاشق و جوینده
که بگردند به دنبال اشنا ی خود
برا ی ترکیب شدن وبزرگتر شدن
برا ی در هم رفتن
و می گردند ان ها را
تا اخرین لحظه ی ترکیدن جسم خود
در ان جا
که سنگ ها را ببیبینی
و بدانی انها را
که از اغاز جدا شدن
مانده اند عاشق کوه خود
تا با هر ضربه ی بهانه
بلغزند از قله ی او
تا دامنه اش . برای لمس پیکرش
برای لمس پیکرش
حتی به قیمت گزاف سقوط
حتی به قیمت
شکسته شدن خود
خود را دوانده اند
تو را می برم نیز
به مهمانی حو ض و ماه
در حیاط زیبا نگریستن
تو که همیشه عاشق بهتر از من بودی
بیبین و بدان
که ماه از اسمان بی کرانه اش
نباریده مهتابش را
و نینداخته سایه اش را
بر ز مین که بزرگترینست در خودش
اما بر حوض کوچکی
چون دران معلومست
دویدن ماهی باطن
خود را
با ان همه پیکر
جا داده در ان
مثل یک قاب عکس
پر از اداغام اجسام عهد بسته
به مقدس بودن
و به مقدس خواندن مفهوم عشق
ار ی !
تو ماه هستی
اما کاش صفت ماه را هم بودی
می برم تو را انجا
تا از عظمت حس ها
در میان فاصله ی دو تن
فضا و جاو فاصله و همه
بشود پاک از علم فیزیک اجسام
بین و بدان نیز
ان طناب را
که دو سر نیاز
تا نخورند گره بر پیکر هم
نمی بندند جسم عمل را محکم به تایید
پس بیا بخوریم گره
که من بی تو هیچم!
................................................................................
شعر دوم
سقف ها را بالا می بریم
روز تمام شد
باز اسمان
گرفته خشمی پر غیظ از اعمالمان
و دارد بر غروب صورت خود
رنگ قرمز امده از ان را
وسپس با تمام نا امیدی
می بازاند رنگ خود را
می شود شب اندوه
روز ها تکرار می شود
اسمان هر روز افسوس می خورد
از اعمالمان . بر زمین
گاهی اوقات می گیرد تصمیم
به خورشید گرفتی سرکوبی خود
تا خورشید قلب خودش را بکند نابود
گاهی اوقات می گرید از افسوس
گاهی اوقات
به سقف ها حسودی می کند
و با طوفان سهمگین خود
بر می اندازد ان ها
*******
و ای تو . ای اسمان
هر روز سقف ها یمان را
که دشمنت هستند
می بریم بالا تا تو
اما خود را نمی بریم بالا
اسمان دلم برایت می سوزد
به زبان باران
به زبان برف
به زبان بوران
به زبان بی زبانی
می باری نارحتی ات را بر زمین
واما پس از طلوع گذشتت
با خورشید عشقت
می کنی بخار انها را از سر دلسوزی
اسمان
گفته اند خوبها در اوجند
اما کا ش این قانون بر تو نبود
تا بی بال تو را داشتیم
اما این ها تا کودکی ساده لوح ماندن من بود
ان روز
که دبیر جغراففیای زندگی
.به من اموخت
که اسمان ما .
تنها برای زمین نیست
و برای هشت سیاره ی دیگر
هم هست
با خود گفتم او پس عاشق زمین نیست
چون که عاشق
تنها اسمان یک سیاره
باید باشد و بماند
درین طبیعت اشیا ی مست هدف خود
اسمان هم در نقاشی تصورم
از ان روز به بعد .بد شد
...................................................
شعر سوم
پاشنه ی امید کفش
درین میان تنه ها ی کنون
نگاه خود می کوبانم من
مثل یک دارکوب
که می کند اغاز
در هوا ی مه الود نفهمیدن
ساختن خانه ی عشق خود را
بر درخت رخ تو
می خوانم نگاهت را
از کتاب چشمانت
تا اخرین برگه ی ان
تا در هر صفحه ی حس وارش
جار ی شود. موززون
شعر ذوق برا ی اغوش ها
تو خود خوب می دانی
به از هرکس
که دستانم دیر زمانیست
اسیرست در تبعید گاه حسرت
بد و خوب تو را ناچار
مرا وادار کرد این وادی عشق
بریزم رنگ یک رنگ دوست داشتن
که از بس ان غلیظ باشد
شود پنهان بر زیرش
نگاهت می کنم نیز . اما
چه می ترسم
که ان تک قطره عشقت به من را
که داری نهفته در سینه ی خود
شود یخ بی معنی
از سردی چشمانم
فکر تو می کشد اطراف مرا
سیم ه ا ی خاردار حد
که ندهد به من اجازه
فرار از
قلمرو ی تاریک غم هات ی مهاجم
که همه می دوند تا قلعه ی مغز
شب و صبح اسمان رو ح من
می امیزند هم
در بامداد تاریک روشن صبح
تا در اید از میان ان
خورشید تصمیم
برا ی به دریا زدن
برا ی رفتن تا فتنه ها ی فرصت
که در ان
شود بالا نیزه ی حرف ها ی من
که بر ان بسته اند
پرچم سیاه درد را نیز
و دیگر هرچه حس بود در درونم
شدند امیخته ی هم
ساختند معجون دردی
که فتح کرد سراسیمه
تمام پیکر روحم
و دیگر اکنون پا یان پذیرفت
ان که بود در کنارم رفت
می شود پاشنه ی امید کفش من
دیگر شکسته
من دیگر نمی توانم به رفتن
کفاش ها ی همدردی
هیچ یک تا کنون
نتوانسته اند بچشبانند
ان پاشنه را
بر کفش روحم
شعر چهارم
نگاه تو
نگاه تو
رگه ها ی شاخه ماننددرخت وجودم را
که سایه انداخته
بر زمین خون و دلم
به لرزه می اندازد
چون بادی که گرفته صرع اجبار
مثل یک پونز
می شود کوبیده بر دلم
تا فقط کنند از ان اویزان
برگی را که با رنگ غلیظ باید
. عاشق ماندن. نوشته شده رویش
چشمانست دریایییست
و نگاهت در ان
امواج خروشان درک
که می رویند در قالب ان
چه وحشیانه
وز . ادغام اب و باد و امواج و کف
می سازد طیف رنگی انتشار درد
بر سرارسر وجودم
نگاهت برف ها ی ریزی
پهن شده بر زمینند
که از سرما ی نفی
گرفته اند حالت یخ را
و سوال من
پچه ها یی نیز هستند
که شال و کلاه کرده اند ذوق را
تا اغاز کنند برف بازی عشق
اما جز حس کرختگی دستان امید
چیزی را نمی یابند
نگاهت کشیده تاری
در سراسر وجودم
از قطب شمال سرد مغزم
تا استوا ی پر از باران اشک دلم
با هر تکانش
که از ضربه نگاهت نیز می اید
به رقص در می اورد
تک تک ذرات وجودم را
تا حس کنم در خود
تظاهرات انقلابی درون را
برای براندازی حکومت اعداد و حساب
منطق. فلسفه و هرچه
که بیاید از سرما کده ی استدلال
نگاه تو مسیر یخ
و فکر من همیشه دونده ای
در همهی جاده ها ی پر گذر
ولیک وقت رسیدن به جاده ات
از ترس افتادن امده از لیزی لحظه ها
پاورچین پاورچین می رود راه
شعر پنجم
زمستان بشر در راه است
زمستان بشر در راه است
پیرزن افسردگ ی ها ی غم وار
با ان عصا ی همیشگی پوچ دیدن
می گذرد باز . پاورچین
از کوچه ی ابعاد فاصله ی ادم ها
و پس از باز شدن بند سر ادمیت
ریخته میشود گیسوان سیاه ستم
در ناگهانی لحضه
بر شانه هایی که
می خواهند مقاوم باشند
تا حمل کنند پیکر عقیده را . صاف
بر پیانو ی قوانین
دیگر همه سازها می شود زده
از نت ننگ واری
با نام شعار . رشوه ها پس رفع عطش ها
که می ازارد ان
گوش ها ی باید تحمل را
گردن بند محدود بودن
می اید بر گردن ازادی
چون ان خواهد برق نظاهر را
خرس محبت
اغاز می کند خواب زمستانی خود
زیر کنده ی درخت پایان
که ریشه ها یش خود را دوانده اند
با اب فراموشی
زمستان بشر در راه است
بروید جنگل اکنون
بشکنید
بسازید هیزم ها ی خاطره ی عشق را
تا اجاق فکرتان
کند اندکی گرمتان در فردای سرد
اشپز ستم میکند برنج مردم را خیس با اب فریب
می گذارد در قابلمه ی زجر
می گذارد رویش درب سیاست
تا نیاید دود اهش بیرون
همه ی ما که
شیشه شیری ساده می مکیدیم
در کودکی خود
در اغاز ساعت اغاز بزرگ گشتن
می مکیم شیشه ای
که در ان خود مظلومیت غلتانست
زمستان بشر
زمستان قرون
زمستان سرزمین ها
زمستان افکار
در راه است
زمستانی که در ان
دانش اموزان مدرسه ی بلوغ
باید دهند امتحاننی از خباثت
اب ها ی رفتن تا معشوق می زنند یخ
و دیگر جاری شدن
میشود پاک از فرهنگ لغت طیبعت رفتار
تنها به ان درد می خورند
تا تمسخر بخورد سر رویشان
برا ی سرگرمی چند رهگذر لا ابالی
در کوچه ها ی سرد زیستن
و زمستانی که در ان
کودک عاطفه مجبورست
کشد نقاشی حس ها ی خود را حتی
با خط کشی پر از اعدد اصول
زمستانی که در ان
پستان ابرو می کند سنگینی
بر سینه ی زیستن
که باید همیشه داشته باشد
ان کرست تیره ی حفاظت را
زمستانی که در ان
شب بی حوصلگی
می شود دراز کش بر تخت اسمان
و چون ساعت تکاپو می رود به خواب
او دیگر با صدا ی زنگی
نمی شود از تخت خود بلند
زمستان بشر در راه است
ان زمستان که
امواج خشم دریای خواستن
خود کوباند بر خشکی
تا کند فتح .ساحل را
در ان هنگام که نداند هر موج مهاجم
فرجام شکند خودش نیز
از سختی صخره ی عقیده
زمستان بشر در راه است
که در ان دریا ی خود خواه
صدف ها ی بی مروارید را
مثل یک غریزه
خواهد داد پس به ساحل
و مروارید دار ها را
می گیرد در بر خود
زمستانی که در ان
اتش ادمها
که همه از یک هیزم می ایند
تبدیل می شود به شعله ها ی جدا گانه
که در تلاطم هم . در جنگ هم
می سوزانند اطراف بی گناه را نیز
زمستانی که در ان
برف ها ی گناه بی وقفه می بارند
بر زمین زیستن ما
و اما هیچ پاروی توبه ای نیست
که کند پاک ان ها
زمستانی که در ان
مداد که می نوشت امار قتل عاطفه
می شود خودکار
که دیگر در برگ رویا هم
نشود پاک کرد ان را حتی
با پاک کن اندکی خوشبین بودن
زمستان بشر در راه است
زمستانی که در ان
مثل یک قانون
روز شوق میشود کوتاه تر
از ساعات شب جنگ
شب درد
زمستان بشر در راه است
که در ان
برای ایجاد صدا ی ساز رسیدن
انگشت خش م و زور
خود را می زند
بر تارها ی گیتار واسطه
محکم و محکم تر
فرجام تارها پاره
و دیگر گیتاری برا ی تحقق نمی کند پیدا
زمستانی که در ان
همه ادم ها
می روند در مقابل اینه ی دنیا
که در همیشه ی زمان
خمیده بود
تا نشان دهد انها را بزرگتر به چشمان خود
تا بیاندیشند
مثل ابلهان که درین دنیا بزرگند
زمستانی که در ان
مردمک سیاست
تنها در روز جشن نور
خود نگه دارد باز
لیکن در شب بازی درد
با پلک فریب می کند خود پنهان
در ان زمستان که
از منبع سیاست فاصله ی رابطه
جسم شخصیت گر نزدیکمان باشد
برایمان بزرگست
اما همه ی اجسام دور
در دیدگان فریب خورده ی ما
چه یکسان باشند
حقیرند وکوچک و ریز
ان زمستان که
تقویمش
تنها سی برگه ی سیاه عزادار
از مرگ کلمات رفاقت دارد
و پس ان
تنها چییز . جلد سیه پایان رفتنست تا دم خون
شعر ششم
رود خانه ی زمان
من .
ما
.تو
شما . کورهایی هستیم
که هنوز نشناخته ایم
رود خانه ی زمان را
در حومه ی شهر عبرت ها
که چه بسا
اجسام مردانی که
می خواستند بارشان سنگین باشد
در ان زمان که می رسند
به دریای مواج پایان
پس سنگین رفتند
و چون می دانستند ان ها
قانون اب ها ی طریق را
اموختند شنا ی تحمل درد را
تا غرق نشوند
و چه بسا
سبک هایی
که می خواستند فقط
دریا ی تصور خو د را تنها
نکردند در رسیدنشان
اندیشه ی بار خود را
که چگونه اب های فریب روزگار
گذاشت ان ها راتا برفتند
تا این بار
حتی بی مهلت شنا ی فرصت هم
از طوفان حق . شکسته شوند
و سپس غرق شوند
اری ما فقط به صدا ی رودخانه ی زمان
گوش می دهیم
ما فقط می نگریم
به ابی بودن ان
نمی دانم در زیر رنگ ها ی ظواهر
صفحه سفید است
و سفید بوده
ما می نگریم
فقط به روی ان
کاش حداقل بر خشکی تجربه
می دیدیدم اب ها ی روان بر رودخانه را
می رفتیم با انها
که رفتند چون از صحرا ی خشم
و زوز
و ظلم
در تابستان ننگ اور ستم ها
بخار شدند
از داغی خورشید تاریخ
ان وقت بود
که دیگر ابی نبودند برا ی جا ری شدند
ما دییدده ایم اینهارا
اما در ک در چشمانمان
دیرزمانیست مرده است
و مثل عروسکان خیمه شب بازی
وصل به نخ وسوسه ها
می خوریم تکان
تنها با جهت حرکت ان نخ ها ی اه اور
ما انجام می دهیم نیز
اما پر از تکراریم
چه به دریا برسیم
و چه نرسیم از رودخانه ها
ساحل درون خود
ساحل پیدا کردن باطن خود
و نیز ساحل مبدا خود را
فراموش می کنیم
و کرده ایم
شعر ششم
گرم ترس
عاشقت بودم
ولی تو
مثل قلم سنگ دل ظاهر پرستی
کاغذ دل مرا خط خطی کردی
رفتی پی کاغذ دیگر. سفید
مرا انداختی مثل یک رسم
در سطل زباله ی شکست
عاشقت بودم
اگر نبودم یک قابی زرکوب گشته
تا گذاری ان را
روی طاقچه ی بی اعتدال تظاهر
لیک نجار دل
مرا با چوب درختی ساخت
که در تنه هایش نبودند هیچ قارچ خباثت
عاشقت بودم
فکر را در بعد رخ تو می شستم
می گذاشتم ان را رو ی بند اشک
در کنج ایوان ها ی تنهایی
می کردم با سنگ ها ی حسرت
حکاکی روی دیوار ها
صدها چرا را
تا شود شهد تاریخی قرون عقل
تردید را می گذاشتم بر ترازو ی اندیشه
تا از گرم ترس
بکنم حساب قیمت کالا ی عمل را
عاشقت بودم
و در ان وقت که در بیابان جواب
گفتی نه را
ذرات خاک درد کوبیده شد
صیقل داد سنگ دلم را
ساخت تلماسه ها ی عمری افسوس خوردن را
شعر هفتم
کشتی بی لنگر
من قطره بارانی هستم
ای چتر ها
دیر زمانی بود که می پنداشتم
شما حد اقل
کسانی هستید
که برای پذبراییی تنم
پرواز را بیاموزید
اه از ان روز که یافتم
عابر اجبار
عابر ترحم
عابر محبتی ازسر زور ست
که نگه داشته شما را او فقط
برای سقوطم
تا نشومم ضربه ی زیان بر پیکرش
اری
من کشتی بی لنگری نیز هستم
امده ام این همه راه
خشکی را دییده ام از دور
با خود گفته ام
اگر او ایستاده
هیچ وقت ثانیه نمی رود هرگز
اگر او همیشه ثابتست
صفت انتظار دارد نیز
پس منتظر من مانده
با سرعت امده ام تا او
اما در اکنون
خوب می فهمم
تا لنگر سود را نباشد
خشکی ها ی پست
کشتی را پذیرایی نکنند
و همیشه ماندم سر گردان دریاها ی زمانه
و شاید
من غوک نهر ها هستم
که در کودکی بی گناهیم
مرا نهر زمانه نگه می داشت در درون خود
مثل ماهی ها بودم
اما تا شدم بالغ گناه
هیچ .هرگز مرا جا نداد در خود
مگر با شرط غرق شدن
یا روی برگ رنج ماندن
چه باران
چه کشتی
و چه غوکی نیز باشم
ترحم و رنج و برای دیگری سود داشتنم
درین خانه ی ساعات ضربانی داشتن
دیواریست
که بی ان
سقف اندکی دیگر تحمل می شود
اوار زمین درین زمان ضجه ها
و خانه دیگر خانه نمی شود
مگر ویرانه ی شکست
شعر هفتم
هوای زمستان پستی
چند جسد نقد را
اویخته اند با طناب دار زور
بر درخت سرکوبی ها
باد ارامست اری
اما در خود دارد خبر
از ارامش قبل از طوفان دهشت ناک ستم
که می اید از غرب سیاست ها
کشتی دلخوشی
دیگر طنابش پاره شد
می رود به دریا ی پایان
مسافر هایی که نیستند بلد
شنا ی صبر را
به دنبال ان میشوند
غرق درین دریا
دیگرانکه ندارند شجاعت
برای به اب زدن
می مانند در ساحل غریبه ها
در میان بو ی تعفن
از مرده ها ی اندیشه
احساس
کودک اعتراض
دیگر ندارد کفش جرات
که رود ازین دشت بزگ
.پر از خاربن
تا درین شب تاریک
بببیند بالاخره چراغ روشن خانه ای
هوا سردست
برف ها ی غصه ریز ریز می ایند
اما با همان کوچکی خود
فتح می کنند در طول کوچک یکبامداد
زمین طاقت را
گربه ها ی خود خواه شهر
در پی تکه گوشتی برای خود
می کنند پاره کیسه ها ی زباله ی دل
با چنگال حرف ها و کنا یه ها ی خود
شعر هشتم
محنت قفس ها ی منت
اگر خواهد کبوتر منتظر
دانه ای را
اماده از دستی . بی رنج
کار اوهمیشه هست
کشیدن محنت
از قفس ها ی منت
اگر فرشی پهن شدن را
بر زمین مرمر خانه ی بخت خواهد
باید کشد
درد شانه ی قالیباف روزگار
اگر چشمی بخواهد
تنها پنا ه محراب ابروها
برای بهتر بودن در صورت زیستن
کا ر او همیشه
زیر او ماندن است
شمع ها کشیدند درد سوختن
بی اه و فریا
تا روشن شدند
نماندند خاموش
در تاریککی بیهودگی
ولی
ما همه چون زنگی هستیم
که تا اهن درد می خورد بر ما
می زنیم زنگ درس تظاهر
جلب توجه . اه ها ی تکراری را
تا جمع کنیم دانش اموزان دیدن را
در کلاس اعمال خود
کاش میدانستیم
درین کتاب راهمان
درد رسیدن ما
شود نوشته هایمان
تا شود کتاب .
کتاب کتاب خانه ی رسیده ها
کاش می دانستیم
افسانه ی یونان روزگار
بی درد ور نج قهرمان داستان ها
نمی شد از افسانه ها
شعر نهم
خاک ها مرداب میشوند
خاک هایی هستیم .
که وقتی تشنه و خشکیم
مهنوازی عابران را می کنیم
ولی وقتی سیراب شدیم
چون ندانیم ما دیگر
درد تشنگی ها را
می شویم مرداب پستی
از ازدیاد اب ها ی رفع عطش
تا دفن کنیم
مظلو میت ها را در خود
تا که هر که امد بر طرف ما
خورد حیله ی رنگ ما
بکشانیمش
به سیاهی درون خود
اقلامی هستیم
که فقط
وقتی تشنه و خشکیم
خالی از مرکب نوشتنیم
خود را می اندازیم
در اغوش شیشه ی جوهر
و در ان وقت که پریم
از جوهر بی نیازی
چه فاصله هاست
بین ما و ان شیشه ی جوهر مبدا (خدا)
سر می اندازیم
سر می شکانیم
سر می دهیم
در اندام حکایت ها
از همه بالاتر . ازسینه و دستها
قهرمان سر می شویم
تنها برای انکه در میان همه
سر و بر تر باشیم
شعر دهم
خط نور
وقتی که نور
امد از لا ی در نیمه باز نیاز
شناختیم ان را
که چه درخششی داشت.
ان خط سفید در میان حاله ای سیه
اما ان وقت که تمام فضا شد . نور
چون دیگر در کنارش تاریکی نبود
گم کردیم جسم واقعی ان را
کردیم فراموش درک را
این ماییم
که حتی می کنیم نور را متنفر از خود
شعر یازدهم
سنگ می نگریست
سنگ سکوت را همیشه می کرد
روی شن ها ی دردش
ساده می نگریست
موج ها را
که می کنند نوسان شادی واری
می نگریست
سنگ ها ی کناره ی ساحل بخت
را که می کنند بازی عشق با دریا
می خواست گریه کند
اما او خیس نبود
می خواست بزند فریاد
اما همصدایی چون موج نبود
می کرد حتی حسادت به شن ها ی زیر خودش
که شاید می چسبیدند ان ها
به پا ی عابر شانسی
می رفتند با او به سفر ی
سنگ چه ساده . سربزیر می نگریست
به سنگ ها ی پا ی گیاهان
که چون همنشین خوبان بودند
باغبانی می داد ان ها را اب . هر روز
سنگ را زدند اخر هم
روزی زنگ رفتنش
معمار ی زد بر او
کلنگ درد را برا ی ساختن دیوار ها
با خود می گفت که کاش بو داشت
او هم
که مثل گل می کردند بویش
نه که کلنگ درد را می کوباندند رویش
با خود می گفت
شاید دل ها ی سنگی هم
درد او دارند نیز
سنگ با تمام سختی اش
چه بد بخت بود و دل شکسته
شعر دوازدهم
قندیل عقل
می توان از رقص نور در جاده ی نگاه
و باز تاب پر از تلخ ی ان بر سطح افسوس
از زاویه ی کنج دلتنگی
تا چروکیدگی پارچه ی درون
و از بازی لحظه ها با نبض ها ی یک دلستان
که می شوند متواری از یکدیگر
عشق را فهمید
و شاید در ان هنگام که
ساقه ی احساس یک عاشق
می شود خمیده از عبور باد ذوق
در لحظه ی گذر جنجا لی یار
و در ان هنگام
که قایق اشک می شود
روان بر سطح دریا ی رختخواب
در شب طوفانی افسوس
که در ان موج ها ی خاطره
می کنند ویران قایق ها ی فکر را
عشق را بی هیچ هوشی از جنس ورق ها ی یخی
فهمید
در هنگام اب شدن قندیل ها ی عقل
در غار بی رحم احساس و شهوت
افتادن قطرات ان بر جوی ساکن انقراض
عشق در تاریکی محض در پتو ی پیچیده ای از جنس لقاح با نور
کرد درک تا در وازه ی اوج رسیدن ها
و در ان هنگام که خزه ها ی فکر برای خاطره
بر تنه ی درخت وجودمی رویند تا ان جا که دگر
نماند جایی بهر عبور سنجاب ها ی ارامش
باید دوید با باد به دنبال درک در اغوش هوا ی نگریستن
می توان هنگام تلاطم ذرات ذوب شده ی نگرانی
امده از کوه ها ی اتش فشان قلب پر تپش
با سنگ ها ی دره ی هیجان
عشق را بی پروا از سقوط فهمید
شعر سیزدهم
روی پیراهن گذراندن
روی پیراهن گذراندن
کرده ایم از جسم شوق پر . جیب ها را
دکمه را
انداخته ایم در سوراخ ارتباط
بسته ایم کراوات اغوش
بر یقه ی منتظر
تنها سر استین یک دل تنها را
چون ندارد فایده
در تظاهر خانه ی سرد ما
زده ایم بالا و با تا کرده ایم پنهانش
اری!کار ما اینست
که اضافی ها را
بکنیم پنهان. مثل یک سر استین اضافی
شعر چهاردهم
کرمهای کهنگی
تمام شد
وقت تمام حرف ها ی تو
که مثل میخی می کوباندی ان
بر تخته ی تهی شعار
اما پشت ان دیوار عملی نبود
برای استوار و اویزان ماندن
تخته تنها بود
پس چه بیهوده بود
طنین چکش ها ی فریاد تو
تمام شد
ان قند جوانی
که میخواستی قامتش را کنی اندازه
برا ی ریاضیات راه و رسم
قتل طاقت کرد
خود انداخت بر چا ی قصد
و دیگر در ان محلولست
پی عشق بازی خود با فضایی زنده
می امیزد خود را با ان که خواست
کم نبود کرم ها ی کهنگی
که همیشه مملو میشد
در سیب عشق هایمان
بگذارید برویم در باغ تصور
سیب خود را بچینیم
از درختی که می خواهیم
تمام شد
تمام می کنم دیگر
می کنم پاره جیب منطق را
از پیراهن رفتن
که همیشه می کند بارش سنگینی
شعر پانزدهم
کتاب ها ی خاک خورده
ی کتابها ی خاک خورده ی کتابخانه ی مهر ورزی
که نگردید باز هرگز
بر چشم محقق معنی کلمات باستانی عشق
اخر روید در زیر شن زار ذلت
تا سرانجام مورخ افسوس یابد شما را
در فسیل خود خواهیتان
ای نخ ها ی طلسم گشته به ظالم ماندن
ای تار و پود گشته ها ی این قالیچه ی تلخ رسیدن ها
می روید بر روی هم و سر جنگی دارید
کاش می دانستید که همه ایید
از تک نخ بافنده ی اغاز
و مثل موریانه هایی چوب اشنا ماندن را می خورید
تا در ان جا که نماند دگر
چوبی برای ماندن خودتان
مثل یک نخید
جنون زده به دنبال بادبادک طلسم گشته ی دنیا
کاش می دانستید
که سرانجام این بادبادک طلسم گشته
شود اسیر شاخه ها ی درخت پشیمانی
در حسرت به نردبان احساس کمی خاکی بودن
اگاه باشید که اگاهی از علم دل.
خاک خورده در کنج فراموشی
اگاه باشید
که لحظه ها می کنند شکایت شما
در دادگاه فرصت ها
ای سرو ها ی بر افراشته ی غرور
طارف می کنید سایه ها ی طعنه ی خود را
بر زمین سادگی
بگذارید که شاید بکند اندکی در افتاب بازی
بشود بازیچه ی ساده لوح او
یادتان باشد
یادتان باشد که درین مرز یخیتان
که در نقشه ی بیرحمی ها رسم کرده اید
با خطکش نحس خود خواهی و ستم
خط ها هم می کنند گدایی
پا کن ها ی دانش اموز گذشت را
شعر پانزدهم
کاش تنها نمی دیدیم
هفت رنگ رنگین کمان
پشت پنجره ی معنی
می دیدم خود بینی او را
که پس از مقدمه چینی باران می اید
و کاش چون افتابگردان
فقط گلی دارد که
با ان می رود پیشباز خورشید
به او نمی دادیم
صفت عاشق ماندگار افتاب را
کمی درین صحرا ی گمنام ها
نگاهی می کردیم
به ریگهایی که از عشق افتاب
دیر زمانیست داغ خورده اند
نگاه تو
رگه ها ی شاخه ماننددرخت وجودم را
که سایه انداخته
بر زمین خون و دلم
به لرزه می اندازد
چون بادی که گرفته صرع اجبار
مثل یک پونز
می شود کوبیده بر دلم
تا فقط کنند از ان اویزان
برگی را که با رنگ غلیظ باید
. عاشق ماندن. نوشته شده رویش
چشمانست دریایییست
و نگاهت در ان
امواج خروشان درک
که می رویند در قالب ان
چه وحشیانه
وز . ادغام اب و باد و امواج و کف
می سازد طیف رنگی انتشار درد
بر سرارسر وجودم
نگاهت برف ها ی ریزی
پهن شده بر زمینند
که از سرما ی نفی
گرفته اند حالت یخ را
و سوال من
پچه ها یی نیز هستند
که شال و کلاه کرده اند ذوق را
تا اغاز کنند برف بازی عشق
اما جز حس کرختگی دستان امید
چیزی را نمی یابند
نگاهت کشیده تاری
در سراسر وجودم
از قطب شمال سرد مغزم
تا استوا ی پر از باران اشک دلم
با هر تکانش
که از ضربه نگاهت نیز می اید
به رقص در می اورد
تک تک ذرات وجودم را
تا حس کنم در خود
تظاهرات انقلابی درون را
برای براندازی حکومت اعداد و حساب
منطق. فلسفه و هرچه
که بیاید از سرما کده ی استدلال
نگاه تو مسیر یخ
و فکر من همیشه دونده ای
در همهی جاده ها ی پر گذر
ولیک وقت رسیدن به جاده ات
از ترس افتادن امده از لیزی لحظه ها
پاورچین پاورچین می رود راه
روی پیراهن گذراندن
کرده ایم از جسم شوق پر . جیب ها را
دکمه را
انداخته ایم در سوراخ ارتباط
بسته ایم کراوات اغوش
بر یقه ی منتظر
تنها سر استین یک دل تنها را
چون ندارد فایده
در تظاهر خانه ی سرد ما
زده ایم بالا و با تا کرده ایم پنهانش
اری!کار ما اینست
که اضافی ها را