ادم هااا××!!
(بسم الله الرحمن الرحیم)
حتما بخوانید***$$
ای ادم ها
که خوابیده اید
در بستر منطق بی شرم خود
ای که نقد می کنید شعر سرما را
در کنار اتش گرم خود
یک نفر زیر نور مه عاشق کش می زند فریاد
خود خواهیتان در خطو ط دل او
کرده در ریا ضی احساس . بی داد
یک نفر زجه هایش اواره کرده دیوار را
لیکن ترکی ور ندادرد

دل سنگ بی ار را
ای ادم ها ای که
رمان اشک را در میان جنگ اشو ب های دل
تنها خوانده اید حتی مدید در کاوو ستان
رنگ اشوب ها ی دل
یک نفر به زبان التماس
به زبان باستانی عشق در زما ن ما
می خواهد عاشق ماندن را
با صدای لشکر غم به فرمان ما
ای ادم ها یک نفر دز ر دریای زمانه
گشته کشتی شکسته
چون تمام چوب های عالم
از موریانه ی دلتان اعتصابی بسته
یک نفر ان گوشه با هلال ماه دوری
می شود کاسته تر از او
البته این قصه ی شهر زاد شهر غصه
اشناست مگر از او؟
که افسانه ی یونان شده این
در تمدن سنگ دل ها
دگر از او
ای ادم ها ای که
زنگ اغاز زجر دیگر در فضای طغیان یک دل
می شود تئاتر دل سرد شما
بازی با مهر ه های شطرنج دل یک ادم
شده بازی پر درد شما
بدانید که غلاف بی رحمیتان باز. باز
چو سگی گیرید پاچه ی حس پرواز.گاز
ای ادم ها
چو گاوی علفتان خون یکدیگر . خون مظلوم و بشر
نعره ی ستم بر ارید گر رسد
عطش در دل به سر
ای ادم ها ای که ندارد این چشم هایتان
صفت به پایین نگریستن
بروید بخرید چشمی که
سازنده ی ان سخاوت باشدو جرات گریستن
از بازار ان که دل دارد
ای ادم ها ی کله به بالا و مغرور
یک نفر با ابشار تکبر شما(ابشار همیشه اجسام را به پایین سرازیر م ی کند)
می رود ذر جا ذبه ی تن به گور
ای اد مها ای که
خط کش ره بختتان را نجار نا حقی ساخته
یک نفر در رسم خط سر نوشتش
زین خط کش
باخته
ای که ساختید دیوار فسادتان
با شکنجه ی فداییان انقلاب دلتان
با خون چند عاشق و شلاق خو د بینی
اما شاید
کودتای طبیعت دهد روزی به بادتان
ای ادم ها
ا ی که در صفحه ی نقاشی کودک فکر
بینید تنها صورت خود
با صاعقه ی ستم
پاره شد بادبادک فکر



