تبليغاتX
شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر هایی که بی نظرات شما عین ادم بی سره

ادم هااا××!!

(بسم الله الرحمن الرحیم)

 

 

 

حتما بخوانید***$$

 

 

ای ادم ها

 

که خوابیده اید

 

 در بستر منطق بی شرم خود

 

ای که نقد می کنید شعر سرما را

 

در کنار اتش گرم خود

 

یک نفر زیر نور مه عاشق کش می زند فریاد

 

خود خواهیتان در خطو ط دل او

 

 کرده در ریا ضی احساس . بی داد

 

یک نفر زجه هایش اواره کرده دیوار را

 

لیکن ترکی  ور ندادرد

 

دل سنگ بی ار را

 

ای ادم ها ای که

 

رمان اشک را در میان جنگ اشو ب های دل

 

تنها خوانده اید حتی مدید در  کاوو ستان

 

رنگ اشوب ها ی دل

 

یک نفر به زبان التماس

 

به زبان باستانی عشق در زما ن ما

 

می خواهد عاشق ماندن را

 

با صدای لشکر غم به فرمان ما

 

ای ادم ها یک نفر دز ر دریای زمانه

 

گشته کشتی شکسته

 

چون تمام چوب های عالم

 

از موریانه ی دلتان اعتصابی بسته

 

 

یک نفر ان گوشه با هلال ماه دوری

 

می شود کاسته تر از او

 

البته این قصه ی شهر زاد شهر غصه

 

 اشناست مگر از او؟

 

که افسانه ی یونان شده این

 

 در تمدن سنگ دل ها

 

دگر از او

 

 ای ادم ها ای که

 

زنگ اغاز زجر دیگر در فضای طغیان یک دل

 

می شود تئاتر دل سرد شما

 

بازی با مهر ه های شطرنج دل یک ادم

 

شده بازی پر درد شما

 

بدانید که غلاف بی رحمیتان باز. باز

 

چو سگی گیرید پاچه ی حس پرواز.گاز

 

ای ادم ها

 

چو گاوی علفتان خون یکدیگر . خون مظلوم و بشر

 

نعره ی ستم بر ارید گر رسد

 

عطش در دل به سر

 

ای ادم ها ای که ندارد این چشم هایتان

 

صفت به پایین نگریستن

 

بروید بخرید چشمی که

 

سازنده ی ان سخاوت باشدو جرات گریستن

 

از بازار ان که دل دارد

 

ای ادم ها ی کله به بالا و مغرور

 

یک نفر با ابشار تکبر شما(ابشار همیشه اجسام را به پایین سرازیر م ی کند)

 

می رود ذر جا ذبه ی تن به گور

 

ای اد مها ای که

 

خط کش ره بختتان را نجار نا حقی ساخته

 

یک نفر در رسم خط سر نوشتش

 

 زین خط کش

 

باخته

 

ای که ساختید دیوار فسادتان

 

با شکنجه ی فداییان انقلاب دلتان

 

با خون چند عاشق و شلاق خو د بینی

 

اما شاید

 

کودتای طبیعت دهد روزی به بادتان

 

ای ادم ها

 

ا ی  که در صفحه ی نقاشی کودک فکر

 

بینید تنها صورت خود

 

با صاعقه ی ستم

 

پاره شد بادبادک فکر

 

پایان 

 

نظر را  فراموش نکنیید!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 19:45  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

می دانم که اعدام کرده ام

در حیا ط خیانت

پرستوی نگاه تو را

می دانم که  روی حو ض سا دگی

با لطمه ی خود

بردم ماه تو را

می دانم که در هوای سرد تنهایی

من شدم ابر و برف ها را باراندم

می شناسم

حتی بهتر از اعداد ساال تو لدم

می شناسم ان اعدادی را که در دل سنگ من

بر حکو مت احساس توکو دتا کر ده اند

می دانم

که با مجوز هوس

گذشته ام از مرز کشور عشق پاک تو

می دانم که گیا ه حیوانیت کا شته ام

در خاک تو

می دانم که پشت چرا غ قرمز سا دگی

تخته گاز رفتم

قول ها  دادم به قلمرو سیاست نرفتن

اما با هوس باز رفتم

 

 

هر شب متن خیانت هایم در بعد زمان

می شود کاووس

هر شب گریانم در بستر افسوس

می خواهم چو اهویی رها شوم

روی دشت اغوشت

ولی تیر شکار خودم

شده ما یه ی شمع خا موشت

هر لحظه می خواهم بگویم از تو عا شقانه

لیکن توبه

شرمگین کرده من دیوانه

توبه میکنم

بپذیر این را در دادگاه عشق

که را هزن احساس بودم در راه عشق

 

 

می دانم که با زلزله  ای از گسل نا مرد ی

خانه های پا یتخت عشقت ویرا ن کر ده ام

می دانم چتر با هم بو دن را

در سا عت خو د خواهی زیر با ران کرده ام

 

امااااااااااااااا

تو بدان که منم فسیل عشقت

در رسوب دل تنها

که شده تجزیه در هوای سرد بی اعتمادی

و سوا لم این است هر بامداد تردید

تو چرا دیگر مرا به  فرا مو شی دادی؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 17:13  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

<<بسم الله الرحمن الرحیم>>

 

 

امروز در وسط یک زمستان سرد

 

من از ان دنیا

 

به فرود گاه عجایب انسان ها

 

در سیاست و ستم امده ام

 

امده ام به کوچه ی بی رحمی

 

امده ام به درون کاسه ی مسی که در ان نور می رقصد

 

از مستی یک خا طره ی نحس

 

امده ام درون زنبیل پیرزن تقدیر

 

تا مرا به بازار بدبختی و رنج ببرد

 

امروز

 

من امده ام به ازدحام ذرات سقو ط و بی احساسی

 

در یک گودی که انتهایش

 

همه می شوند مخلو ط و یکسان در علم شیمی رو زگار

 

امروز امدده ام تا شوم باز گمنام

 

 در مرطوبی یک مه اشنا

 

امروز امدم در مکعب استبداد و خو د خواهی

 

که در ان حجم زجر یک مظلوم

 

ندارد هیچ اهمیت در ریا ضیات کشور گشایی

 

امروز من مثل یک شبنم سرازیر شدم

 

روی برگ دیوانگی

 

از این همه سوال چرا و کجا و چه کسی

 

امروز دست مرد زمانه و روزگار

 

مرا در جیب یک کت گذاشت

 

که قرار است در اب گذر زمان

 

چرو کیده ی سنگ دلی و زجر و رنج شود

 

اهن حیوانیت ادم ها

 

زنگ زده تر شد

 

با رطوبت یک تولید یا یک وجود امروز

 

 

 

امروز زمان ذره ای زاییده

 

از زجه ها را

 

اویزان کرد

 

از سقف ازمایش

 

امروز

 

برگ و باد و ابر و باران اه گفتند

 

که باز موجو دی دیگر از خباثت امد به قلمرویشان امد

 

امروز من به دنیا امدم

 

که میزبانم درین مهمانی بازی با افتاب پرست بخت

 

که انبو هی از غم است

 

غصه و فساد و ظلم و ستم است

 

امروز من در کتاب علوم جهان و زندگی

 

شدم یک عامل فیزیک دیگر

 

برای جاذبه ی افتادن سیب  عاطفه و احساس

 

امروز در مکان زمان

 

دقایق نفرین کردند خود را که چه را پایان نمی دهند این چرخش را

 

امروز درخت سرو گفت به چمنزار

 

 که

 

دیر گاهیست ادمیت مرده است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:16  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

لباسم ز جنس اشکست در شب

 

ز رنگ بی رنگی کشم ذره ای در شگفتی و عجب

 

بسترم اوار است ز  زلزله ی پر تب

 

گراین خانه حقیرست ندارد هیچ زر

 

اما دارد خاطره ی یک بوسه گرفتن

 

در ساعت احساس در سقوط یک پر

 

 

درستست که جاذبه ی یک خیانت مرا انداخته

 

درستست که اب اطمینانم نه جاری

 

 بل فرو رفته درین خاک

 

یا که یاری مرا مترسک مزرعه ی عشق گماخته

 

اما

 

درین دهلیز راه نگاهم هست گامی

 

که اید از نبوغی گنگ در قرن احساس

 

اسب من در راه عشقش ندارد لگامی

 

قلم این متن حرفایم  از جوهر  ماندن است

 

با گیتار یک بوی اشنا در نت های غریبی

 

کار من در کوچه بن بست نیاز. خواندن است

 

در ازدحام ذرات لیز دلتنگی بر دل

 

 کار من به موسیقی شکستن. جا دادن  است

 

چتر من پاره است زیر باران

 

زیر رفتن تا دم یک حس سرازیر شدن

 

در هجوم گاری منطق و سنگ دلی زیر شدن

 

برای ادبیات زبان از محبت گفتن دبیر شدن

 

غصه هایم همگی درپیله ی دلم دارندرویا

 

تا شوند پروانه و روند به بالین شمع

 

بفهمند چه رنگیست در یا و دنیا

 

 به شبنم داشتن و  خیسی

 

چشمانم مشهورند در شهر پلک

 

که روند به کعبه ی دامن یک همدرد

 

نخواهند زین اب غم واندوه انگار خسیسی

 

نظر بدید        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 16:10  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

خیانت یار

بسم الله الر حمن الرحیم

 

بلوط زمان گفت که تو ای عنکبوت عشق

 

تار سیاست بهر شکار من ساختی

 

باز در بازی عشق و دوست داشتن

 

در دروغ پیروز و در صداقت باختی

 

تو با سم های اسب هوس خود

 

بر سنگفرش دلم باز هم تاختی

 

 

 

 

حروف دلم زین عشق شعر می ساختند

 

اما به  سبک  نیرنگ. ان ها را شیون کردی

 

نرگس و شقایقم دیوانه ات بودند و در فریاد

 

اما تو ان ها را یک سان با چمن کردی

 

در چرخش سپهر تقدیر اید نوبت من ماه

 

که بدین ابر ها گویم تو چه با من کردی

 

چوپان شب را با ظاهز فریباندی

 

با شلاق دو رویی  کرد ی شکنجه

 

چو گرگی به احساس حمله نمودی

 

به هر کس رسیدی ز دی پنجه

 

 

با تشعشع خورشید نامردیت

 

انبساط یافت اب سیل دیوانگی

 

ندانم این چه  نوع عشقیست

 

که در همه حال دارد  اوا رگی

 

به باد گفتم عشقم به تو رساند

 

این جلاد حتی نصیحتم کرد

 

که عشق تو یک توطئه  بیش نیست

 

من در ان اندیشه که حسد به نیتم کرد

 

-

 

بد ترین اش. عشق خورشید و زمین بود

 

که این یار  در خاموشی به ماه رو کرد

 

خورشید را در سیاهی محض تنها گذاشت

 

عین همیشه عاشق توده ای اه   بو کرد

 

 

دوست داشتن در متن امروز معنا ندارد

 

 زبان نویسنده اش اسم عشق را نداند

 

هر کس خواهد بذر خود تنها  بکارد

 

 

 

لباس عشقم را با چنگ خیانت چرو کاندی

 

مرا با پایت زین دامنه غلتاندی

 

خود مثل همیشه برین قله ماندی

 

 

پایان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 22:38  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

یک پو چی مست

می رقصد در این مهمانی کلافه بودن

کسی در  دور د ست است در کشور نزدیک

که ورود ان اندکی خود بینی می خوا هد

واژه ی دل تنگی شده

حرف اغا زین شعر گذراندن

دقایق مسخره می کنند خود را

که چه بیهو ده می گردند بر دور خود

شا عری می کند صحبت با رویا و خیال

یک کاووس تاز امده در خانه ی ذهن

می شود با یک نگاه

مشهور د ر عالم فکر و ادراک

در صفی پر از بی هدف بودن

دوایر می شوند نقشه ی ان

هوس . باز می شود

 بچه ی شر کوچه ی نگا ه مردی

تا بشکانند شیشه ی اراده اش را

در خانه ی رخ یک زیبا رو

حسی از اصطحکاک روی گچ خیس

حسی از رو ی صندلی در میان ابی مانده. بودن

می شود درس مدرسه ی رفتار و درک

یک تصویر به اسم بهانه

می شود صحنه ی دائم دهان یک عاشق شکست خورده

همه چیز می شود ذوب و عذاب  اور

و در اخر لحظه ی بیهودگی

می شود شهر بان شهر رویا و فکر

شاید هم شهر کسالت از یک شکست

شاید هم غمی از ته دل بی نام

زین اسب د ل

زنگ زده میشود  از هوایی

به اسم زاری 

کلمه ای می شود مغرور به اسم شاید

چون همهیشه می اید در داستان حدس

و نو یسنده را می کند کلافه

که کا ش می شد یقین را ترور نمیشد

در سیاست حوا دث

و هد ف به زندان نا معلومی نمی رفت

 

 

دلم گرفته و خیلی تنهام

 

هیشکی دوسم نداره

اخهههه  چرا!!!!!!!!!!!!!!!!۱

اصلا چرا همه عشق را فراموش کردیمممممممم

حد اقل بریم سر قبرش که زیر خاک خود خواهیمونههه

 

اههههههههههههههههه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 0:31  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

مرگ انسانیت

 از  همان وقت که عشق را کفر گفتند

 

یک مشت انسان خود خواه

 

 در بستر منطق خفتند

 

از همان وقت که دست را به خون اغشتن

 

شد سرگر می روزگار

 

سر ها ی محبت به جرم ابلهی

 

رفتند بالا ی دار

 

از همان وقت که ایثار شد هالویی

 

 

از چمنزار دل ادم ها نیامد ز احساس بویی

 

 

از همان وقت که لشکر قدرت

 

اتش کشاند هزار خانه را

 

از هما ن وقت که شمع خیانت

 

سوزاند بال پروانه را

 

انسانیت در هاون ندانستن ما کو بانده شد

 

در صفحات تا ریخ .مثل یک لکه

 

فساد مانده شد

 

از همان وقت که شلاق و ستم

 

برای سینه ها شتابیدند

 

اشعات خورشید سیاست

 

بر لا یه ی یخ ساده بودن

 

تابیدند

 

از همان وقت که قلم فساد دل ها

 

جمله ی عشق و ادم ببودن را خط کشاند

 

ان همه مظلو و یتیم را

 

دست قدرت به اتش کشاند

 

از همان وقت که اسب هوس بی غلاف شد

 

تپه های ره زندگی

 

 با زور و ستم صاف شد

 

از همان وقت که شکایت ز بی حقی

 

بهر کو دکگریه  کنان از ظلم

 

 شد اغوش

 

عشق پر اوازه ی مجنون به لیلی

 

در دو روزه ی بازی زمانه

 

شد فراموش

 

از همان وقت که گشت محکم تر و محکم تر

 

با سیمان و گچ پول خواهی

 

برج یبث بی احساسی

 

نه دگر در اسمان دل. ماهی

 

نه شقایق نه رزو بنفشه و یاسی

 

از همان وقت

 

اشکال هجوم برای ان کاغذ سبز

 

درسی تازه داشت در مدرسه ی خیانت روزگار

 

هرکسی به رنگ نامردی تقدیر می شد بد بخت

 

یا خوش و بی ار

 

تیتر روزنامه ی حوادث در قرن سنگ دلی

 

شد مرگ انسانیت

 

زیر پای ازدحام ان جمعیت تا رسیدن به نیت

 

پایان

 

بابات من شعرام را تو وب می نویسم تا شما نظر بدید اگه می خواین  ندید خب چه به دردم می خوره

 

پس منتظر نظراتتونم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:55  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ها دارم گو ناگون

 

 

یکی که  بتونه جواب  این همه سو ال را  بگه  افرین  داره  اما همتون فقط یاد گرفتید ذرات  اتم  چیه  هیچ  کدو متون  یهد  بار پرسیدید ذرات  دل  عاشق  . بر گ  نیلو فر احساس  چیه

(به نام خد)

چرا وقتی  از معلم دینی مدرسه ی  رو زگار

پر سیدم از عشق

 

گفت کفر است؟

 

چرا روی  دیوار زمان

 

همه جا کشیده نقاشی ظلم را

 

کودک مظلوم احساس

 

 

چرا باید شعر یک شاعرعاشق

از دو ری باشد

 

چرا در روز  طغیان

 

رو د ماییم

 

هر چه عا طفه هست

 

علف تازه رو ییده  هست

 

چرا قانون طبیعت این هست

 

که ان یاری که  دیرو ز بود

 

شده تا زیا نه ی  بارانی امرو ز

 

 

چرا دستان سرد زمستان بشریت

 

شده زلزله  از گسل استبداد

 

تا شود  کو دک فخر

 

زیر او ار خو د خواهی

 

 

چرا لباس ظا هر دوستی ما

 

می شود با چنگ های گذر زمان چرو کیده

 

چرا در حیا ط سا دگی

 

حباب سو استفاده تر کیده

 

تا شود بی  کار پرو انه ی تما  شا چی

 

از تما شای انسان بو دن

 

چرا  تنها  کلمه ی  نیامده

 

در کتاب تاریخ دل ها

 

محبت هست

 

یا چرا باید ان شب پره بلو ط  زندگی

 

 

شود اسیر تار  عنکبو ت سیاست

 

یا زخمی خفاش تنهایی

 

 

چرا صو رت هر کسی در بستر هم  دردی

 

 

 

می شود خیس باران

 

نه چرو کیده از خنده

 

 

چرا اتاق به هم ریخته ی فکر را

 

کسی مکند گرد گیری

 

 با بی خیالی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

چرا  نا ظم تقدیر

 

 

گفته همه باید  هم لباس زجر کشیدن باشند

 

 

 

چرا در هجو م اب گناه  بر رو ی  سنگ دل

 

می شود رسو ب حتی سخت ترین

 

چرا همیشه مجنون باید ناز لیلی بکشد

 

چرا در جو رچین  عاشقانه زیستن

 

 

همیشه یک تکه کم هست

 

و در و قت اگاهی

 

می فهمیم ان  اندکی  ساده بو دن  هست

 

 

چرا  سخت ترین کار ما شده

 

شنا در دریای چمنزار محبت

 

یا

شنیدن بو در  مو سیقی حس

 

یا چو ن ابشاری فرو رفتن در زمین  احساس  و

با اندکی  در رو یا رفتن

 

 

چرا در قصر حا د ثه ی رو یداد  عشق

 

همیشه شاه و یرای

 

حکم  اعدام  دل عا شق  را  می  کند

 

چرا ثا نیه ها را در زندا ن  مدهو.شی ما

 

کرده اند شکنجه

 

تا همیشه در ریل سرعت باشند

 

 و هیچ وقت دنده عقب نداشته باشند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 16:40  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

وقتی که داس تفکر

 

می خورد بر سطح چشمی

 

 

باید عاشق شد

 

وقتی که در کشور باد

 

کو دتا می شود

 

با سر بازان بوییدن

 

وقتی که

 

مردکی بیگانه با منطق

 

می شود شورشی

 

 در نگاه یک زیبا رو

 

یاید عاشق شد

 

وقتی که می اید صدای نشنفته

 

بر گوش عاقلان

 

باید عاشق .و دیوانه شد

 

وقتی در محاسبه ی یک موی جعد

 

عددی از ا حساس کم امد

 

باید عاشق شد

 

 

و قتی که دقایق در حیا ط نگاه

 

مثل فواره ای از حسی عمیقند

 

و تک موج عهد و پیمان می اید روی حوض همیشه برایش ماندن

 

 

 

باید عاشق شد

 

وقتی که واژ ه ها در دل

 

می خوانند شعر تقاضای بوسه را

 

و قتی که یک نگاه

 

می دهد بال پرواز

 

وقتی  که بر سطح یخ درون

 

شیئ از درد ی عمیق

 

لغزان  است باید عاشق شد

 

 باید رفت تا دم میکده ای از جنس بلوغ

 

 

بلوغ در عالم تازه شدن برای احساس

 

 

باید ماند در اسمان لمس یک تن

 

وقتی که تعریف عشق

 

در انشای درک 

 

یک رویاست باید عاشق شد

 

باید دوست داشت

 

باید مست بود با شرابی یک نگاه

 

وقتی که رنگی را می شناسی

 

که وجودی  ندارد در عالم حقیقت

 

 

وقتی که یک صف دراز تا مهی اشنا

 

می شود خواب شب هایت

 

 وقتی که نگاه کردن به ابر و ماه

 

می شود بزرگتزین سر گررمیت

 

باید عاشق شد

 

وقتی که در خیابان قفسه ی سینه ات

 

لشکر تشریفاتی سوزش وارد می شود

 

باید عاشق شد

 

وقتی که اولین بار می گویی شعر

 

روی دفتر فیزیک باید عاشق شد

 

 

وقتی که چترت را می کنی پاره

 

زیر بارون  اندکی احساسی بو دن

 

وقتی که در سیاست  دل ها

 

تنها ارزویت  توطئه ی قدم ها ی کسیست

 

باید عاشق شد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:41  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

به عشقی سرکش و طغيان گر

فتح نمايم

سرزمين منطق بی شر ممان  را

اين هوای الوده از تنفس دل هايتان  را

کنم فدا در سينه های خود

چون عاشقم هيچ نگردد بر من

اين صدای پر سکوت دردتان را

کنم تشبيه در شعر زمانه برين قصه ی خويش

اين همه ادعای تلختان را

کنم طنز گريه اور

در متن نامردی

اين همه خيا نتتان  را

کنم يک شعر افسوس

در بستر سادگيهايمان

اين همه غرور پر تمسخرتان را

 کنم

شرابی برای رفتن تا اوج خجالت

که چرا انسانم

که چرا بايد خورم حسرت

به صدای دو پرنده بی غرور

اين همه بد بينی شما را بکنم نقاشی از يک باز تاب

که گر خواهد از نا صافی بر ايد

خواهد به چه نوعی رود

کينه هايتان شود

گرگ شب

حمله کنان

به گله ی اندکی عاشق بودن

شود تبديل به يک بت چوبی

بررای بت پرستان سنگ دلی 

اين همه خود خواهی تان شود

درسی در مدرسه ی احساس

که زنبو رها در ا ن می شوند فيلسوف قرن ما انسا ها(ببين کارمون کجا رسيدهه)

اين همه خون خواريتان را

اين همه عقده ايتان را که شود خالب در ظرف مظلوميت

شود  چون ابی از جنس سر کشی

که هست روی  اتش جاه طلبی

که دودش بگيرد همه را بيماری زجر کشيدن

ذلت و خواری

و فقر و شلاق زور

 

 

اگر نظر  خود را برای ما  بدهيد خيلی ممنون  می شوم 

و علاوه بر اين  می خواهم  بژرسم دوست  دا ريد انسان  باشيد  يا  يک ژرنده  اما  بی عقل چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که خودم می خوام يه پرنده ی عاشق هميشه در او ج بااشششم

نظر شما  چيه ه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چون  انسان ها بد ترين و ستمگر ترين موجود  در جهان هستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:59  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

تنهاااااا

امشب مست گشتم زین شراب تنهایی

پرواز کردم با بال درد تا  به جدایی

 

توی جاده خیلی وقت در مه خیالم

چو پرنده در اسمان مستی می بالم

 

اشک هایم شده اند تصویر ثابتم

رو یای دل دار داشتن شده بتم

 

در کهکشان  به دنبال راهی تا دور دست

انجا که همه ساقیند و عاشق و مست

 

حسر ت برم زین یار که به دیوانه دل داد

نه خود که  درین قصه ی عشق ابم در باد

 

 

پا شیده شوم چون اب بر حیا ط یک نگاه

ولی  باران زمانه تنها گذارشته  برایم اه

 

همه ریشه که خاک دارند در زمانه

ولی در اب هست ریشه ی من دیوانه

 

روی سطح طلبیدن برای  یک عشق ساده 

ولی اخر چو ابی  گشتم بخار دور زین باده

 

 

رنج و غم و سختی همه از ان من هست

هر خنجر که غم سراید برای این تن هست

 

 هر باران که که از الو دگی خیانت اید

فرجام بام خانه ی دلدادگی من بساید

 

زنگ عاشقان را زدند و ساروان را ه افتاد

جا ماندم در خواب تقدیر اسبم تنها افتاد

 

 

امشب هواطو فانی در را ه ما نند دل

او از غم سرما من از رسم گند  دل

 

امشب گر همه هستند در خیابان اغوش

من سری کو بانم به دیوار رسم مغشوش

 

امشب با یک اشک رفتم تا ملکوت

خوا ندم بر حور غم بی تاب ناسوت(زمینی ها)

 

بر حوض ساده ی این دل تنگ

زدم با دست خود به ابش سنگ

 

باز به چشم هوس نگریستم به زیبا رویی

ز حسرت  اغوشش چو باد رها به هر سویی

 

شدم بی سرزمین تر و تنها تر از باد

ز مستی تا فراتر از سا لها فریاد

 

امشب هر شش حواسم رفت به یک بو

چو شبنم سرازیر اما به جعد یک پیچش مو

 

 

امشب  صد ها گره بر طناب  دل خود  بستم

در مسجد عشق نه عذاب بل مفتخر که مستم

 

لانه ای از جنس سکوت پر فریاد ساختم

در بازی هم دل پیدا نمودن سان همیشه باختم

 

 

از اب و گل مرداب غصه عرو سکی گلی ساختم

از گریه  بر جا ده ی گو نه ام سیلی ساختم

 

به اتش عشق خود خاکستر کردم

 

 نه که مردم

 

اخر از غم هر دم شده سردم

 

باز در ریا ضی نگاه خطوطم شد شکسته

با خط مو ربی از بازتاب دلی بسته

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:54  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

الو ده ی گناه خویش

لب داده ایم و الو ده ی گنا ه خویش

در ختی بو دیم حال چوبی با باد اه خویش

 

ما عاشقیم و در گرمای اتش دور ی یار

خدا داند که چه اسب ها داده ایم در راه خویش

 

انقدر هوس با دست خود در حوض دل ریخته ایم

که ماهی در اننتوان  گریست مگر اید ماه خویش

 

همه ابر ها در شب خلوت دیده اند مرا

که چه معیصت کرده ام با نگاه خویش

 

 

ما عاشقیم و تنهایی تنها در مان ما ست

که می سازیم درش با شعر افسوس و اه خویش

 

 

ما عاشقیم همیشه اشک ریزیم در دریای خود

که چه  به تا زیانه گرفتی ما را با ناز خویش

 

گلدان میز دل دادگی ما شکسته است

که بی ان چون اب بی کاس ه است در نیاز خویش

 

 

ضربه زدی به گو ی بختم در زمین بازی

از باب منطق برده ای من به ایاز خویش

 

پنجره و شیشه ی سرد و مه و سبنم همه دانند

که چه اشک ریختم در شب سرد ز بخت خویش

 

مرا که اب رودی بودم با کا سه ی رخت بر داشتی

فدا یش کردی ان را بر ریشه ی در خت خویش

 

 

رو ی طنابی که پیر زن  گذر  زمان اندا خته

افتابی نتابد ز هم  د ردی خشکاند خیسی رخت خویش

 

 

اب و اتش فر قی ندارد در عشق پاک تو

که خا کستر است دل دیوانه ی خویش

 

  روی زمینی که بوی و روی تو نبا شد

دیوار وهمه دارد. اما پی ندارد خا نه ی خویش

 

 

در شب گنا ه خنجر  درد ریسمانمان پاره کرد

حمله کردند به دلم افاتی با منطق بیگانه ی خویش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 18:6  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

ما چه میدانیم از حال--------------

ما چه می دانيم

ز حال قلب زمين

ما چه می دانيم ز حال گدايی که در کو چه ی زيبا يی

فرياد خواستن لب سرخ يار

می زند

 

ما چه ميدانيم از ذرات حس

در وجود انکه روی پل قرن

مرگ را می خوا هد

 

از حال ريشه ای  که اشک می ريزد با خاک

از فتح غريبانه تريت دل

 

از توان احساس عشق

به چشم معشوق

که حتی شکست می دهد

لشکر بی پا يان موسيقی گريه ی کو دک ستم اين روز گار

 

از حال شرو ط مستی به کشيدن می زير مهتاب

شرو طی که قسم می خورد

به سجده در برابر درخت نراد

 

از حال گردو ها ی مست زيبا ترين يار

در گذر از خاک بيو ه ی باران

 

ما چه می دانيم  ؟؟؟؟؟؟؟؟

ما فقط می گذريم

ما فقط می نگريم

ما فقط می گوييم

ما چه می دانيم ا ز امو زش احکام دل دادن

در مد رسه ی درختان بلوط

 

از حال بر گ قهر کرده از شاخه

از حا ل کا شی شکسته ی قصر  قا صدک فخر

ز حا ل وا ژ ه ی دل شکسته ی دفتر نويسنده ی مغرور

ز حا ل رنگ محرو مشده ی نقاشی نقاش ظا لم

ز حال سکو ت طبع شاعر به تصرف دل

از حال نامه ی سو خته ی مجنون

ز حال خيرگی فوا ره ی خو ا هش

به ستا ره ی قرمز بو سه گرفتن

پا يان

خو ا  نندگان گرامی من به عنوان يه شاعر عاشق تنها (ديگه بد بخت نمی گم) نياز به نظرات گران بها و تاثير گذار تان در طبع شاعران و نويسندگان دارم 

اگه نظر نديد حالم گرفته  ميشه

پس لطفا نظرات ارزشمند خود را از ما دريغ نفرماييد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 22:25  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  |