تبليغاتX
شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر هایی که بی نظرات شما عین ادم بی سره

 نام خداوند ی که چون دبیر ریاضی تقدیر است تا زاویه و جهت خط زندگی ما را تعیین کند

 

دیدی ای دل ساده

 

 که خاک ها تا تشنه بودند

 

مهمان نوازی عابران می  کردند

 

لیکن تا سیراب گشتند مرداب شدند

 

عابران را در خود . صابران می کردند

 

دیدی ای دل ساده

 

که ان گیاه کوته هم دم خاک

 

تا نور را دید و رشد کرد

 

شد هم دم تاک

 

خاک را برد به گور فراموشی

 

 

دیدی ای دل ساده

 

که  ان مرد بیگانه

 

که می نامیدش برادر

 

 زمین شریان عشق و پاکی را با گاری خود

 

کرد خراب و ویرانه

 

دیدی ای دل

 

دل داران این جمع گشتند دل خبیثان دنیا

 

دیدی که حقیقت شعر اندکی عشق دادن

 

شد داستان  تخیل و رویا

 

دیدی ای دل ساده

 

 ان ریسمان که  بر تنه ی کاج عهد ماندگاری می بستی

 

شد شلاق سینه های خودت

 

به گناه از سیا ست تنگ دستی

 

دیدی ای دل

 

ان عاشق  احساس

 

تا متاع دنیا گشت دلبر او

 

از ره صنعت

 

به سروی که معشوق  بود

 

چه اورد بر سر او

 

دیدی ای دل ساده !!!

 

تا مرکب معرفت تمام گشت

 

بهر قلم دل اد م ها

 

داستان دادن سیب عشق .نیمه تمام گشت

 

تا عشق تازه جز حلق یک عاشق تنها

 

امد بر سر ایبن شراب ها

 

 در میکده ی بشر

 

بخار شدند

 

که  عقده ی رفتن به افق ها

 

 فنا کرد صبر و تا ب ها

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 18:8  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

خبری از تاب مو هایت

بسم الله ارحمن الرحیم

 

الذی خلق هولا نعیم

 

فی الاخر مستمع و لسلیم

 

 

همه شاخه ی پیچان دیدم در بهاران دلم

 

اما نمی دانم چرا این بهار عشق نمی اورد

 

 

خبری ز تاب مو هایت

 

همه در مکتب عشق

 

دگر شده اند استا د

 

اما من هنوز نیاموختم فلسفه ی نگاه هایت

 

من فیلسوف بود م

 

و هم اکنون غرق در دریای احساس

 

به دنبال یک قایق بهر وصال بوسه هایت

 

ابر خود را باران کرد

 

سرازیر شد بر  زمین

 

یارش  را گرفت حتی او اهم در بر

 

اما من نه حتی  اغوش تو را گرفتم

 

بل مشتی غم دارم   در بر

 

نقاشی ها که می خواستم رنگشان کنم

 

دگر قاب شدند

 

شمع ها اب شدند

 

دیوار ها از زمان خسته شدند

 

در زمستان .پنجره ها بسته شدند

 

سنگ ه ای همیشه مقاوم رسوب کردند

 

سرو های همیشه ماندگا ر  را

 

چوب کردند

 

من باز بی هم درد و سردم

 

به دنبال چیزی از طبیعت عاطفه. می گردم

 

باد وزید و برگ را رساند به قافله ی عشق

 

اما صبا نیاورد نامه  ای ز بویت

 

رود ها ز بازی زمانه یخ بستند

 

تا پیدا نشود رو ی اب هجران . بهر من. رویت

 

و مرا گذاشتند روی تخته سیاه کلاس زندگی

 

چون سر یک پیکار

 

رو ی خط  ابرویت

 

تا همیشه رو م به سویت

 

 

 لطفا بدهید  نظرتان             گر نیست مایه ی درد سرتان

 

درد سر هم داشت باز بدید   اخه مگه می خواهید جا هاز بدید ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:23  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

بسمه تعالی

 

ای تنها حس اشنا

 

توی این مرداب خواسته ها

 

احساس شده یک علف هرزه بهر این باغبان قصه ها

 

از بس ساقه های نیشکر زین عا طفه تنهایند

 

به رحم امد باد غصه ها

 

دگر اب ها هم به ماه هم عاشق شده اند

 

از بوی بد روح و درو ن ما بیزارند

 

دگر پایین نمی ایند .

 

 برای بخار شدن و پرواز با لی دارند

 

ای کلمه ی دیروزی که اکنون خود تجزیه شدی

 

و هم اکنون جمله ام کردی

 

این حرف گم شده را

 

بهر من فرا هم کردی

 

نرو

 

که هنوز می لرزد رشته های ادراک طبیعت

 

ز هجوم وحشت

 

زین باد خود خواهی

 

نرو که رفتن یک تو هین است

 

به قانون  کاشف احساس و به پای عهد ماندن

 

و ماندن یک دین است در عصر از عشق خواندن

 

نرو

 

که هنوز یک حس

 

یک شهره در شهر نبض های گمنام

 

به اسم نیاز . تو را صدا می زند

 

با گیتار شرم

 

با وعده ای ماندگار تر از خورشید

 

از تو ندا می زند

 

 

نرو که هنوز نور باز تاب نشده

 

 

از دل تمدن

 

 

 

و ان مرد خسته از تاریکی و درد 

 

منتظرست پشت این دیوار سرد

 

نرو که هنوز شاگرد مدرسه ی ریاضیات این روز گار

 

در مانده است

 

تا در قسمت مجهول

 

بگذا رد کدام عدد را

 

که تقدیر خوانده است

 

نرو که هنوز خط خمیده ی سرنوشت

 

دایره ای نشده

 

تا اندازه ی شعاع (رسیدن). بتوان ازان نوشت

 

نرو که هنوز لاشه ی سنگین دل های گرفته

 

افتاده بر تختخواب غروبی محزون

 

رو ی متن نوشته  ای مشکوک

 

تو  قانون غریزه ها و جنون

 

نرو که هنوز زنبور های همدردی

 

بی کندو یند

 

تا جایی بر ای حمل د رد شان جویند

 

تا وز وزشان را روی گل  پر شیره کشند

 

نه برای ماندن روی یک سطح غریب

 

بینند در چها راه روزگار

 

حوادث شگفت و عجیب

 

و نرو

 

که با رفتن تو باز تنهایم

 

با رفتن تو بی پل می شود

 

این پیوند شریان را ه ها یم

 

 

نظر فراموش نشودد 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 17:11  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

در یک مهمانی ذرات احساس

 

در یک غروب

 

پر از غرور در حال وداع

 

در متنی پر از حادثه ی خطوط نگاه

 

در یک فراغ از سیاست چشم یک زیبا رو

 

در یک داستانی که نویسنده اش

 

زمزمه های جیر جیرک های درختان تقدیر است

 

در بستر دودی که پا یان رهش

 

سقف نابودی . بی خبری

 

یک ناکامی محض در هاله ای تلخ است

 

در یک حس محصور شده

 

با حصیر های لرزش نیزه های لشکرر احساس

 

روی یک تصویر قاب شده بر دیوا ر سکوت پر معنا

 

که در ان درختان همیشه از یک ثانیه ی منحوس

 

در ترسند

 

بااااااااااااااااااااز

 

عاشق شدم

 

نا امید تر از اشک های شمع

 

در سرازیر ی

 

از مرکب قلم جمله ی پایان . عاشق شدم

 

و ندانسته در خرداد ماه مدرسه روزگار

 

تو ی امتحان احساسات

 

نمره ی عشق را از معلم اسمان

 

گرفتم

 

لا به لای مهر ه های تسبیح از عاطفه خواندن

 

که استوارست

 

روی نخ بهر یک نفر ماند ن

عاشقق  شددممم

 

امیدواریم به نظراتتان

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 17:10  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

با ما نگردید

من بیگانه ام . شو رشی احساسم

 

با مگردید چون وزیر منطقتان

 

گردد ویران

 

من اهوی دشت جادویم

 

که ز عشق زخمی گشته

 

با تیر خوردگان مگردید

 

 چون ز دردشان گردید  حیران

 

دیرگاهیست که گشتم در تضاد مردم شهر

 

ان ها دریا تا ساحلند و من مثل یک نهر

 

من در تئاتر خو د خواهان

 

درختم

 

که به رنگ سا یه ی بازیگران است

 

پس

 

با ما نگردید زیر این سایه ی تنها

 

چون دلتان برای نرسیدن  خورشید نگران است

 

شعر بی وزن من در ین متن شما

 

کلماتش غریبه اند و نا شناخته اند

 

با غریبه ها نگردید .  چون این غریبه ها

 

در بازی سیاست دیرگاهیست باخته اند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 22:43  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الذی خلق هو لا نعیم

 

فی الاخر .مستمع و لسلیم

 

پر وانه گر زین عشق ازلی سوخت

 

با خاکستر خود

 

غم کده ی عشاق بساخت

 

نه در این بازی عشق

 

با رفتن خود باخت

 

ماه را گر گرفتند

 

این ابرها ی سیاست

 

مکردزمین را رها در جو خباثت

 

گر این خورشید یک جا ما ند

 

 داد زمین به گردشش  ادامه

 

مکرد وقت خود را فدای این خود کامه

 

گر جاذبه ی رسم زمانه

 

بیانداخت سیب را از شاخه ی بخت خود

 

خیالش نباشد با رفتن در قاب حوض احساس

 

زین ره سخت خود

 

گر باز چتر تنها و پاره

 

مانده پس از باران. تک .دو باره

 

با افتاب سو زان . رمان   عشق را خو ا ند

 

نه دگر بهر باران خیانت ماند

 

خوا نندگان گرامی من به امید انتقادات و پیشنهادات شما شعر هایم را که بیشتر در همان وقت

 

پست کردن  می گویم درین وبلاگ می نویسم

 

بنابریینن

 

نظر دهیید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:0  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

ای پروانه ی عاشق

 

تو تو متن نوری

 

توی  وا کر دن قفل تنهایی

 

من زیر تازیانه ی بیر حمی

 

تو رسوب فسیل خود خواهی

 

پس چرا از عشق ساده

 

می زنی دم پیش من

 

پس چرا حرف اه را

 

تو شعر شادیت می کنی

 

یه طنز بی غم پیش من

 

ای پروانه ی عاشق تو در مستی پرواز

 

تو صد دلداده داری

 

تو همیشه با گل ها شاید

 

یه قهر ساده داری

 

اما من درا زی رمان عشق تک و تنهام

 

به درازی اشک های او ن که

 

گناهش شده نداشتن  افسار و  لگام

 

برای جنون رسیدن

 

یا از بام کفایت. پریدن

 

تو پر از احساسی

 

تو همیشه معشوق یاسی

 

تو پر از شوق رفتن تا اوج و لا به لای ابر ها

 

اما ما  کشتن و نون  و رسیدن

 

شده واسمون جای ابر ها

 

تو اسیریت تو ی پیله. تنها چند روزه

 

اسیری من  تا وقتیست

 

که برای گرما و اتش .هیزم مظلو می سوزه

 

در قانون زمونه

 

تا وقتی که برای به زمین نگاه کردن

 

افق پر غرور میشه. بهونه

 

این دل اسیر می مونه

 

 

ای پروانه ی عاشق

 

تو با شمعت همیشه سو ختی

 

با اتش او ادعای مردی  رو. فروختی

 

اما من می سوزم و اتش ندا رد تنم

 

رسیدن به رنگ تازه جز سیاهی

 

سخت است برای منم

 

تو را نقاش رو زگار(خدا*) کشیده

 

اما مرا نگفته هیچ در متن یادش

 

انگار از همان اول خلقت. ندیده

 

 

نداری حرف افسوس

 

تو در زبان حرف ا یت با چمنزار ت

 

 

در قانو ن طبیعت .

 

 تو همیشه کنار یارت

 

اما ما را گفته این خط کش رسم زمانه

 

خرید معشوق از بازار وصال

 

مثل خریدن دنیا و جهانه

 

پس  نگو چرا. به گیتار خاموش دلم

 

پس نگو بیدار شو .زمان در گذرست

 

به پرنده ی مد هوش دلم

 

 

پایا ن

 

لطفاا  نظظر بدییدد 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 17:21  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

و زمان می گذرد

 

دقایق که انگار مست کرده اند

 

می دوند تا سر این دشت پایان

 

یک نفر می دهد دستور قتل یک ازاده ای 

 

به اسم فرصت

 

زمان می گذرد

 

و هنوز روی پیراهن ما لکه های خفتن پر است

 

و کا ر گر عقل مریض است

 

 برای شستن دیوانگی هاا

 

و هنوز

 

ان مرد خسته تنهاست

 

کار او شب ها با بالشش اشک ریختنست

 

می گذ رند این عقربه های نا مرد

 

و هنوز

 

ما نمی دانیم  زبان از عاطفه گفتن

 

زمان می گذرد

 

و هنوز ورقا ت دفتر فرصت ها

 

سفیدست

 

رو ی گیتار پر سکوت واکنش ها

 

هیچ ریسمانی کشیده نیست

 

تا لالایی هشدار دهد

 

برای بیداری کو د ک گناه

 

با چشمانمان حس می کنیم

 

درد از دست دادن را

 

ولی هنوز عینک منحوس خوابیدن

 

به چشم داریم

 

کنده های خالی درختان جنگل فکر

 

می شود پر با سنجاب های گناه

 

با یک دور د یگر عقربه ها

 

دلال های قرن

 

دوخته اند در بستر راهشان

 

سکه ها را

 

با نخ و سوزن خودخوا هی

 

صندلی در نوسان است

 

شال گردنی برای ادم بر فی رسیدن

 

بافته می شود

 

اما بهار در ر راه است

 

و ما هنوز در  نخ اول

 

ابر ها می گذرند در اسمان زمان

 

و ما چون هالو هایی به عیب جویی ان ها

 

دهیم هشدار امدن شب را

 

و ندانیم  خودمانییم که با زمین می گذریم

 

شاخه شکستت

 

و از ان افتاد لانه ی  فرصت

 

و پرنده ی اعمال پر گشود

 

شاخه شکست زین بار سنگین برف بی خیالیهایمان

 

و درخت تنها ماند

 

 

 

و هنوز در هر غروبی می خواند شعر افسوس  را

 

 

ما می کشیم نقاشی صاعقه ها را

 

اندر گنگی که صد خانه زیر مان سوخته

 

و ندهیم جراتی بر خود

 

که نگاه کنیم سطح زمبن را

 

زمان  می گذرد

 

و ما می خندیم به طنز قدرت ثانیه هاااا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 17:38  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

ولی تو خندیدی!!!

بسمه تعالی

 

 **

 

برایت از حو ض سادگی

 

براداشتم ماهی عشق  زین اب

 

ولی تو خندیدی و رفتی

 

که حوض ها هم کردند اعتصاب

 

تک موجشان .ماه هم انداخت

 

جنون بی رنگش  را روی گیتار قامتت

 

در بازی زم زمه ها.  باخت

 

 

 

دگر دیدم در پرده ی بازی. ناز کردن

 

د گر نیو مد  از اغوشت مثل همیشه

 

فواره ای از پرواز کردن

 

 

 

من در دفتر کاش هایم نوشتم

 

نوشتم از تکلیف  بو سه های نرسیده

 

از ان گل ها نوشتم از سا قه های پلاسیده

 

 

در نی زا ر پر از مستی بودن

 

باد را ان ارتعاش ساقه ها را

 

ریختم در جام چشمانت

 

که شعرشان شده خالی از هستی بودن

 

 

لمس کردم حس رفتن تا دم انبار دلت

 

باغبان چشم تو باز خندید

 

گفتا رنگ من نیست یار د لت

 

نگاه ی از حسرت به هوا ی تنت انداختم

 

که چرا لب هایم مخورد به کار  دلت

 

 

 برایت از همسایه ی خائن

 

دزدیدم سبیب عشق را

 

بعد فهمیدم ان کس تو بودی

 

که از عطر  ظاهرت بوییدم فریب عشق را

 

 

اشک ها یم مثل ان  زائر

 

امدند تا کعبه ی دامانت

 

اما از ازدحام این جنون زدگان

 

تنها تک نگاهم ز دور شد .فرمانت

 

 

ا.غممم

 

 

این شعر را همین  الان نوشتم .

 

 

 

 

متشکرم از دوستانی که برای شعر هایم نقد می  کنند**

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 18:31  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

عاشقی یعنی جامه ی احساس را

 

از دو باره دوختن

 

عقل و اندیشه و فکر را

 

به بازار رهایی فرو ختن

 

عاشقی یعنی تفریحمان پروانه بودن

 

بیش از ان حتی سوختن

 

 

عاشقی را با ناز پرو ری و بی رنج بودن

 

مقصود نیست

 

ره  عشق از پوچی و بی انتها چون دود نیست

 

یک حساب بی فرمول است

 

از اعداد  دوری

 

در شیمی دل .گریه و اهش مجبوری

 

 عاشقی یعنی

 

لرزش یک ریسمان اویزان

 

از سقف سینه

 

عاشقی افسانه ی قرن تمدن بوده از دیرینه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 22:26  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

امشب مست گشتم زین شراب تنهایی

پرواز کردم با بال درد تا  به جدایی

 

توی جاده خیلی وقت در مه خیالم

چو پرنده در اسمان مستی می بالم

 

اشک هایم شده اند تصویر ثابتم

رو یای دل دار داشتن شده بتم

 

در کهکشان  به دنبال راهی تا دور دست

انجا که همه ساقیند و عاشق و مست

 

حسر ت برم زین یار که به دیوانه دل داد

نه خود که  درین قصه ی عشق ابم در باد

 

 

پا شیده شوم چون اب بر حیا ط یک نگاه

ولی  باران زمانه تنها گذارشته  برایم اه

 

همه ریشه که خاک دارند در زمانه

ولی در اب هست ریشه ی من دیوانه

 

روی سطح طلبیدن برای  یک عشق ساده 

ولی اخر چو ابی  گشتم بخار دور زین باده

 

 

رنج و غم و سختی همه از ان من هست

هر خنجر که غم سراید برای این تن هست

 

 هر باران که که از الو دگی خیانت اید

فرجام بام خانه ی دلدادگی من بساید

 

زنگ عاشقان را زدند و ساروان را ه افتاد

جا ماندم در خواب تقدیر اسبم تنها افتاد

 

 

امشب هواطو فانی در را ه ما نند دل

او از غم سرما من از رسم گند  دل

 

امشب گر همه هستند در خیابان اغوش

من سری کو بانم به دیوار رسم مغشوش

 

امشب با یک اشک رفتم تا ملکوت

خوا ندم بر حور غم بی تاب ناسوت(زمینی ها)

 

بر حوض ساده ی این دل تنگ

زدم با دست خود به ابش سنگ

 

باز به چشم هوس نگریستم به زیبا رویی

ز حسرت  اغوشش چو باد رها به هر سویی

 

شدم بی سرزمین تر و تنها تر از باد

ز مستی تا فراتر از سا لها فریاد

 

امشب هر شش حواسم رفت به یک بو

چو شبنم سرازیر اما به جعد یک پیچش مو

 

 

امشب  صد ها گره بر طناب  دل خود  بستم

در مسجد عشق نه عذاب بل مفتخر که مستم

 

لانه ای از جنس سکوت پر فریاد ساختم

در بازی هم دل پیدا نمودن سان همیشه باختم

 

 

از اب و گل مرداب غصه عرو سکی گلی ساختم

از گریه  بر جا ده ی گو نه ام سیلی ساختم

 

به اتش عشق خود خاکستر کردم

 نه که مردم

اخر از غم هر دم شده سردم

 

باز در ریا ضی نگاه خطوطم شد شکسته

با خط مو ربی از بازتاب دلی بسته

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 17:0  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  |