دیدی ای دل ساده
که خاک ها تا تشنه بودند
مهمان نوازی عابران می کردند
لیکن تا سیراب گشتند مرداب شدند
عابران را در خود . صابران می کردند
دیدی ای دل ساده
که ان گیاه کوته هم دم خاک
تا نور را دید و رشد کرد
شد هم دم تاک
خاک را برد به گور فراموشی
دیدی ای دل ساده
که ان مرد بیگانه
که می نامیدش برادر
زمین شریان عشق و پاکی را با گاری خود
کرد خراب و ویرانه
دیدی ای دل
دل داران این جمع گشتند دل خبیثان دنیا
دیدی که حقیقت شعر اندکی عشق دادن
شد داستان تخیل و رویا
دیدی ای دل ساده
ان ریسمان که بر تنه ی کاج عهد ماندگاری می بستی
شد شلاق سینه های خودت
به گناه از سیا ست تنگ دستی
دیدی ای دل
ان عاشق احساس
تا متاع دنیا گشت دلبر او
از ره صنعت
به سروی که معشوق بود
چه اورد بر سر او
دیدی ای دل ساده !!!
تا مرکب معرفت تمام گشت
بهر قلم دل اد م ها
داستان دادن سیب عشق .نیمه تمام گشت
تا عشق تازه جز حلق یک عاشق تنها
امد بر سر ایبن شراب ها
در میکده ی بشر
بخار شدند
که عقده ی رفتن به افق ها
فنا کرد صبر و تا ب ها

