تبليغاتX
شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر هایی که بی نظرات شما عین ادم بی سره

خیانت عشق

به نام خدا

 

ای عشق  چرا کردی خیانت باز بر من

 

من ان خرگوش دشت چشم جادوی تو بودم

 

چرا بهر شکارم  فرستادی باز(پرنده). بر من

 

ای عشق

 

مثل یک رود در سراشیبی بازی ات با  دل ها

 

بردی این خاک ها ی تمنا را

 

در سر ان جا  که  دیدی  در یا  را

 

دلتای این خیانت را به جا گذاشتی

 

دهقان سیاستت  اوردی

 

 و گیه عشق  ابدی کاشتی

 

خو دبه  دریای خود رسیدی

 

خاک های همراهت در دیروز را ندیدی

 

ای عشق دلم اواره بود

 

تو تار عنکبوت خود را به  دیوارش بستی

 

شقایق را به کنجش راه مدادی

 

اسیرش کردی با تار پستی

 

ای عشق

 

در ریاضی چشمان تو  اعداد و هندسه و حساب

 

همه جمع و تفریقشان می شد  از خیانت

 

 من نه علمی و نه جز شعر خوانده بودم کتاب

 

 

ای عشق

 

 خوب یادت هست ان شب بارانی در هفته ی پرواز را

 

من ابر بودم تو پرنده

 

تو به هر سو بهر این باران حهنده

 

از تو خواستم با  بمان من نمی بارم دگر

 

می شود در شب ها رو ی تو پوشاندن کارم دگر

 

پس از باران تو رفتی پی رنگین کمان خود

 

مرا تنها گذاشتی

 

نه تو را داشتم نه ان یا ران خود(همه ی ابر ها باریده بودند پس  نه ابر داشت نه  اون پرنده  را)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 13:8  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

حتما بخوانید !!!

 

به نام خدا

درین شعر سعی کردم زندگی را در تمام وجوه توصیف کنم (ادامه دار است)

 

 زندگی شاید موسیقی گنگیست

 

از گیتار زمان

 

که ترانه اش اجبار بودن یاد گذشته و افسوس است

 

زندگی یک مرد گاریچیست

 

که در سحر گاه شهرت در بیچارگی

 

می شود چرخ او در سراشیبی فرصت

 

مثل یک عادت . باز گم

 

 

دختر کی در مدرسه ی سیاست ادم هاست

 

که می کند تنها و بی هم بازی.بازی در حیاط با گل های شب بو

 

تا فراموش نکند عاطفه را

 

شاید قاب عکسیست بر دیوار رنج ها تکیه داده

 

که تنها تصو.یر درونش

 

تبریست از جنس عشق

 

بر  کنده ی دل یک عاشق تنها تکیه داده

 

پلی  است که در ان فاصله ها

 

می گذرند از رود کدورت

 

اما هیچ وقت به مقصد اشنا بودن نمی رسند

 

چون پل قلب ها نازک است

 

شاید یک کلمه برای تو جیه کردن بیهوده بودن و بیهوده گذراندن ماست

 

حروفیست در زبان صبر برای این همه غصه

 

بین دعوای پر دشنام دو پسر بچه ی گذر زمان

 

در سر کو چه ی بدبختی هاست

 

شاید بازی مار و پله است

 

که در اخرین خانه کار این مهره

 

رفتن به مهمانی دهان مارست

 

و این زندگی

 

شاید بدهکاری یاس ها به چمن است در ساعت فراموش شده

 

و کلاه برداری ماه و خورشید به زمین

 

و برشکستگی  دائم

 

کار خانه ی ذوب یخ های بی احساسی و منطق است

 

 

شاید گذر ثانیه ها

 

در خط مستی من و تو ست

 

 

زندگی اتشیست که گرمت می کند

 

اما همان شعله های صمیمی

 

 می سوزاند جامه ات را ناگهان

 

یا همان خاکسقف خانه ات است

 

که ناگهان خاک قبرت می شود

 

شاید

 

دست فروشیست که هر روز صبح وقت مدرسه ی زیبا نگریستن

 

کلمات تهمت را می فروشد رایگان

 

شاید شبنمیست

 

که در ناگهانی لحظه

 

از برگ پهن افتخار به چمن خواری می افتد

 

در اثر جاذبه ی استبداد

 

یک میدانیست از جنس عدالت

 

که در وسطش زمین هم می کند تعجب

 

که در ان همه مجسمه های ننگین خاطرات ظلم است

 

دانشجوی درس داده های شاپرک ها به گل است

 

که در زمستان سرد روزگار

 

دستکشی برای لمس بال پروانه از جنس امید می بافد

 

و زندگی گاهی دودیست

 

که از دهان مرد تقدیر بر می اید

 

و می رود تا سقف بی خبری و نا بودی

 

و شاید

 

دیواریست از جنس ارزو

 

که در پشت ان کار مرد بیگانه ی عشق

 

 افسوست

 

کودکیست که به مدرسه ی اغاز گناه می رود

 

و تنها درس او تمسخر احساست

 

پسری تنهاست که با گچ

 

روی دیوار غرور

 

می نویسد دوست داشتن را

 

 

پایان

 

لطفا نظر بدید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 16:24  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

زندگی

حتما بخوانید !!!

 

به نام خدا

درین شعر سعی کردم زندگی را در تمام وجوه توصیف کنم (ادامه دار است)

 

 زندگی شاید موسیقی گنگیست

 

از گیتار زمان

 

که ترانه اش اجبار بودن یاد گذشته و افسوس است

 

زندگی یک مرد گاریچیست

 

که در سحر گاه شهرت در بیچارگی

 

می شود چرخ او در سراشیبی فرصت

 

مثل یک عادت . باز گم

 

 

دختر کی در مدرسه ی سیاست ادم هاست

 

که می کند تنها و بی هم بازی.بازی در حیاط با گل های شب بو

 

تا فراموش نکند عاطفه را

 

شاید قاب عکسیست بر دیوار رنج ها تکیه داده

 

که تنها تصو.یر درونش

 

تبریست از جنس عشق

 

بر  کنده ی دل یک عاشق تنها تکیه داده

 

پلی  است که در ان فاصله ها

 

می گذرند از رود کدورت

 

اما هیچ وقت به مقصد اشنا بودن نمی رسند

 

چون پل قلب ها نازک است

 

شاید یک کلمه برای تو جیه کردن بیهوده بودن و بیهوده گذراندن ماست

 

حروفیست در زبان صبر برای این همه غصه

 

بین دعوای پر دشنام دو پسر بچه ی گذر زمان

 

در سر کو چه ی بدبختی هاست

 

شاید بازی مار و پله است

 

که در اخرین خانه کار این مهره

 

رفتن به مهمانی دهان مارست

 

و این زندگی

 

شاید بدهکاری یاس ها به چمن است در ساعت فراموش شده

 

و کلاه برداری ماه و خورشید به زمین

 

و برشکستگی  دائم

 

کار خانه ی ذوب یخ های بی احساسی و منطق است

 

 

شاید گذر ثانیه ها

 

در خط مستی من و تو ست

 

 

زندگی اتشیست که گرمت می کند

 

اما همان شعله های صمیمی

 

 می سوزاند جامه ات را ناگهان

 

یا همان خاکسقف خانه ات است

 

که ناگهان خاک قبرت می شود

 

شاید

 

دست فروشیست که هر روز صبح وقت مدرسه ی زیبا نگریستن

 

کلمات تهمت را می فروشد رایگان

 

شاید شبنمیست

 

که در ناگهانی لحظه

 

از برگ پهن افتخار به چمن خواری می افتد

 

در اثر جاذبه ی استبداد

 

یک میدانیست از جنس عدالت

 

که در وسطش زمین هم می کند تعجب

 

که در ان همه مجسمه های ننگین خاطرات ظلم است

 

دانشجوی درس داده های شاپرک ها به گل است

 

که در زمستان سرد روزگار

 

دستکشی برای لمس بال پروانه از جنس امید می بافد

 

و زندگی گاهی دودیست

 

که از دهان مرد تقدیر بر می اید

 

و می رود تا سقف بی خبری و نا بودی

 

و شاید

 

دیواریست از جنس ارزو

 

که در پشت ان کار مرد بیگانه ی عشق

 

 افسوست

 

کودکیست که به مدرسه ی اغاز گناه می رود

 

و تنها درس او تمسخر احساست

 

پسری تنهاست که با گچ

 

روی دیوار غرور

 

می نویسد دوست داشتن را

 

 

پایان

 

لطفا نظر بدید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 16:21  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

از نادانی داور احساس  و طبیعت

 

ان نسیم هجران به قانون فصول

 

برگ قلبم لرزاند

 

چون که این عشق شد ییلاق دل

 

دگر باد  در بازی طوفان .خود بازاند

 

طوفان امد

 

پس دل دگر بی ریشه شد

 

کار عشق تنها یک تبر زن با تیشه شد

 

تا ان جا که مرکب توانستن بود

 

به زمین قلب ما تازاند

 

با خاک خویشتن

 

تل های ضجه را سازاند

 

متشکر  از نظراتتون

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:19  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  |