بیا امشب که سیگاری به لب دارم
حسرت به لقاح شاخه ی دودو به شب دارم
بیا امشب که تنهایی باز ندارد . خانه ای بهر خوابیدن
جامه ای از اشک خیسست خورشید خواهد بهر تابیدن
بیا امشب که تنها ترم از قافیه ی شعری سپید
دشت هم تمسخر می کند ان اهو که تنها دوید
بیا امشب که قرعه به شکستن من است
شدم شیشه تا از سنگ تو شکنم
که سان نوازش تن است
بیا امشب که امشب صحبت از درد عشاق باشد
اگر ایی . اتشت اور که صحبت عشاق باید داغ باشد
بیا امشب که ریگ صحرا بودنت بس است ای خورشید
منم داغ خورده ی تو . لیک کنی بازی با مهشید
بیا امشب که دل بس خاک خورده گشته عطیقه
گرانست این بار . مشکانش با تیشه و تیغه
بیا که جاده ی غریبم . اسب ها بر من سم زنند
تو ایی هر اسبی رام گردد . بهر من با سم گور کنند
بیا که امشب در تنگ شیشه ای اسیر م
بشکان جای دلم . این تنگ و سنگ مسیرم
لیک گر هم بشکانی بی اب شوم
در شکستن و نشکستنت همیشه در خواب شوم
افسوس که کاش با خود بردن را بلد بودی
مرا می بردی با قایق روی زیبایت پی رودی
بیا که غربت تا کاخ درونم اعتصاب کرده
عکس قلب سوخته ام را روی چشمم قاب کرده
بیا که مرد تنهایی بیندازد روی اب. سنگ هجرا ن را
بسازد تک موج ویرانی و بلرزاند ماهی جان را
بیا که گندم ساده لوح نیزار روزگار خود بودم
مرا بردی به اسیاب عشق و خورد کردی وجودم
بیا امشب که درد مست کرده و افسار ندارد
محتسب عقل بهر اتدمش هیچ تیشه و دار ندارد
بیا که دل دلدار ندارد
صیاد اهوی ارامش خواهد . پیکار ندارد
بیا امشب که سیگاری به لب دارم
حسرت به لقاح شاخه ی دودو به شب دارم
بیا امشب که تنهایی باز ندارد . خانه ای بهر خوابیدن
جامه ای از اشک خیسست خورشید خواهد بهر تابیدن
بیا امشب که تنها ترم از قافیه ی شعری سپید
دشت هم تمسخر می کند ان اهو که تنها دوید
بیا امشب که قرعه به شکستن من است
شدم شیشه تا از سنگ تو شکنم
که سان نوازش تن است
بیا امشب که امشب صحبت از درد عشاق باشد
اگر ایی . اتشت اور که صحبت عشاق باید داغ باشد
بیا امشب که ریگ صحرا بودنت بس است ای خورشید
منم داغ خورده ی تو . لیک کنی بازی با مهشید
بیا امشب که دل بس خاک خورده گشته عطیقه
گرانست این بار . مشکانش با تیشه و تیغه
بیا که جاده ی غریبم . اسب ها بر من سم زنند
تو ایی هر اسبی رام گردد . بهر من با سم گور کنند
بیا که امشب در تنگ شیشه ای اسیر م
بشکان جای دلم . این تنگ و سنگ مسیرم
لیک گر هم بشکانی بی اب شوم
در شکستن و نشکستنت همیشه در خواب شوم
افسوس که کاش با خود بردن را بلد بودی
مرا می بردی با قایق روی زیبایت پی رودی
بیا که غربت تا کاخ درونم اعتصاب کرده
عکس قلب سوخته ام را روی چشمم قاب کرده
بیا که مرد تنهایی بیندازد روی اب. سنگ هجرا ن را
بسازد تک موج ویرانی و بلرزاند ماهی جان را
بیا که گندم ساده لوح نیزار روزگار خود بودم
مرا بردی به اسیاب عشق و خورد کردی وجودم
بیا امشب که درد مست کرده و افسار ندارد
محتسب عقل بهر اتدمش هیچ تیشه و دار ندارد
بیا که دل دلدار ندارد
صیاد اهوی ارامش خواهد . پیکار ندارد