تبليغاتX
شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر هایی که بی نظرات شما عین ادم بی سره

عاشقت بودم ولی تو

عاشقت بودم

ولی تو

مثل قلم سنگ دل ظاهر پرستی

 کاغذ دل مرا خط خطی کردی

رفتی پی کاغذ دیگر. سفید

مرا انداختی مثل یک رسم

در سطل زباله ی شکست

 

عاشقت بودم

اگر نبودم یک قابی زرکوب گشته

تا گذاری ان را

 روی طاقچه ی بی اعتدال تظاهر

لیک نجار دل

مرا با چوب درختی ساخت

 که در تنه هایش نبودند هیچ قارچ خباثت

 

عاشقت بودم

فکر را در بعد رخ تو می شستم

می گذاشتم ان را رو ی بند اشک

 

در کنج ایوان ها ی تنهایی

 

می کردم با سنگ ها ی حسرت

حکاکی روی دیوار ها

صدها چرا را

تا شود شهد تاریخی قرون عقل

 

تردید را می گذاشتم بر ترازو ی اندیشه

تا از گرم ترس

بکنم حساب قیمت کالا ی عمل را

 

عاشقت بودم

و در ان وقت که در بیابان جواب

گفتی نه را

ذرات خاک درد کوبیده شد

 صیقل داد سنگ دلم را

ساخت تلماسه ها ی عمری افسوس خوردن را

 

عاشقت بودم

تو مرا مثل هر زیبارو

که در ساعت شب می گذرد ار کوچه ی فکرم

دوست نداشتی

پس مرا بهر همیشه در کنج حسرت

پی غم هایم تنها گذاشتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 22:31  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:37  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:33  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:14  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

عاشق شدم

پارچه ی ابریشمی سکوت را

که از کرم ها ی ابریشم بایدست

می گذارم بر روی میز چوبی فریاد هایم

تا بشود نمایی

برای گلدان ها ی نقاشی شده ی باران

 

می سازم حصار هایی

 از جنس چوب گردو ی سقوط

می گذارم ان . جلوی درب چشمانم

تا بشود خاطره ای

از سفر لحظه ها ی ان ساعت

 

عاشق شدم

می کشانم به صلیب غربت

هوا ی درون خود را

تا شاید در قالب یک هنگام

بمیرد از  سرما ی جدایی

در دیدگان مردم تماشاچی بی احساس

 

گن ها ی حس امیز درونم را

که از دیواره ها ی دلم رویانده می شوند

می دهم اب از چشمه ی پلکا نم

می گذارم حمله کنند

بروند تا اخر کوچه ها ی غریبی

بشود تمام درونم یک نگرانی

 رانده شده از اهن و شهر

 

عاشق شدم

مثل یک گل فروش

گل ها ی تردیید  را می چینم

تا بفروشم ان ها را . در چها راه گفتن

لیک می دانم چه خوب

در همین نزدیکیست شهر دار ترس

 

ذرات تازه متولد گشته ی درونم را

می گذارم در درون کالاسکه ای

که می برد ان را مادر خاطره

هر عصر نحس الود

به فضا ی بی رنگ و پر از لرزش افسوس

 

دوست را

اشنا را

ان که دیروز با من بود را

گم می کنم باز

در جمعیت شلوغ تنها یی

که هج.م می اورند همه به طلا ی اغاز قرون

 

حس امیخته شدن را . حس بوسیدن یک رو ی زیبا را

که مثل طبع شعری

می اید در ذهن منگ شاعر فکر

می نویسم رو ی کاغذ رویا

که نوشته می شود به قلم فردا

شاید امیخته به جوهر عمل گناه وار

 

عاشق شدم

می زنم فریاد ان را

تا دم جلگه ها و ابرفت ها ی شرم

چه ترس از فرو ریختن ابرو ی سردی

در مرداب ها ی نگاه ی پر از سو ظن

 

می سازم ترکه ای

از چوب درخت البا لو ی بی باکی

در تابستان بوسیدن ها

می کوبانم ان را بر تن سرد شرع و دین

 

عاشق شدم

شدن را می کنم سوار بر قاطر حرف

تا برود به بازار گوشزدها

می فروشم ان . به دلال عمل

تا مبادا بشود فراموش عاشقانه ها ی درون

 

عاشق شدم

ان لحظه ی دیدن عشق را

که کرد طناب  بازی با ریسمان ها ی دلم

تا بپرد از رویش جهنده ی حس

می کنم مجازات در دادگاه چرا وچگونه

 

بابا  نظر  بده گوشت تلخ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:40  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

 تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم .تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:43  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

شعر

بنويس دوستت دارم آخه ميدوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفهاشونو از ياد ميبرن ولي يه نوشته , به اين سادگيها پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:39  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

اخییییییییییییییییییییییییی چه عشقولانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:18  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

نظر یادت نرهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:5  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:57  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:51  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:47  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:46  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

شعر طنز

یه روز سرد پاییز

            کنج اتاقی خالی

                      تنها تر از همیشه

                                  تو خوابهای خیالی

                                               دیدم زدش رنگین کمون

                                                             رنگ و وارنگ تو آسمون

                                                                            آورد تو رو بمن رسوند

                                                                                                گفتش دیگه تنها نمون

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:12  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

نسترن

خواهش میکونم  ازتون نزر بدید ممنمون میشم اگه نظر بدید با تشکر نسترن دلدار
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:13  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

عاشقی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:59  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

کتاب ها ی خاک خورده!

ای کتابها ی خاک خورده ی کتابخانه ی مهر ورزی

 

که نگردید باز هرگز

 

بر چشم محقق معنی کلمات باستانی عشق

 

اخر روید در زیر شن زار ذلت

 

تا سرانجام مورخ افسوس یابد شما را

 

در فسیل خود خواهیتان

 

ای نخ ها ی طلسم گشته به ظالم ماندن

 

ای تار و پود گشته ها ی این قالیچه ی تلخ رسیدن ها

 

می روید بر روی هم و سر جنگی دارید

 

کاش می دانستید که همه ایید

 

از تک نخ بافنده ی اغاز

 

و مثل موریانه هایی چوب اشنا ماندن را می خورید

 

تا در ان جا که نماند دگر

 

چوبی برای ماندن خودتان

 

مثل یک نخید

 

 جنون زده به دنبال بادبادک طلسم گشته ی دنیا

 

کاش می دانستید

 

که سرانجام این بادبادک طلسم گشته

 

 شود اسیر  شاخه ها ی درخت پشیمانی

 

در حسرت به نردبان احساس کمی خاکی بودن

 

اگاه باشید که اگاهی از علم دل.

 

خاک خورده در کنج فراموشی

 

اگاه باشید

 

که لحظه ها می کنند شکایت شما در دادگاه فرصت ها

 

ای سرو ها ی بر افراشته ی  غرور

 

طارف می کنید سایه ها ی طعنه ی خود را بر زمین سادگی

 

بگذارید که شاید بکند اندکی در افتاب بازی

 

بشود بازیچه ی ساده لوح او

 

یادتان باشد

 

یادتان باشد که درین مرز یخیتان

 

که در نقشه ی بیرحمی ها رسم کرده اید

 

با خطکش نحس خود خواهی و ستم

 

خط ها هم می کنند گدایی

 

پا کن ها ی دانش اموز گذشت را

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:26  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:52  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

عکس زیبا

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:49  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:36  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

عکس

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:33  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:13  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 


نظر بده باب اعتصاب می کنمااا مرتیکه!!!!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:8  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

می توان از رقص نور در جاده ی نگاه

 

و باز تاب پر از تلخ ی ان بر سطح افسوس

 

از زاویه ی کنج دلتنگی تا چروکیدگی پارچه ی درون

 

و از بازی لحظه ها با نبض ها ی یک دلستان

 

که می شوند متواری از یکدیگر

 

عشق را فهمید

 

و شاید در ان هنگام که ساقه ی احساس یک عاشق

 

می شود خمیده از عبور باد ذوق

 

در لحظه ی گذر جنجا لی یار

 

که چشم را می کند پر از مه ها ی اکنده از حسرت

 

که می گیر د درختان محیط را در اغوش

 

و می شود قاب قامت او

 

فهمید این عشق بی تاب درون را

 

و در ان هنگام

 

که قایق اشک می شود روان بر سطح دریا ی رختخواب

 

در شب طوفانی  افسوس

 

که در ان موج ها ی خاطره

 

 می کنند ویران صدف ها ی فکر را

 

می توان در هنگامی که مرد زمان

 

پالتو ی لمس فاصله ی دو تن را

 

می کند اویزان بر چوب حس

 

عشق را بی هیچ هوشی از جنس ورق ها ی یخی

 

فهمید

 

در هنگام اب شدن قندیل ها ی عقل

 

در غار بی رحم احساس و شهوت

 

افتادن قطرات ان بر جوی ساکن انقراض

 

عشق در تاریکی محض در پتو ی پیچیده ای از جنس لقاح با نور

 

 کرد درک تا در وازه ی اوج رسیدن ها

 

و در ان هنگام که خزه ها ی اغاز

 

بر تنه ی درخت درد می رویند تا ان جا که دگر

 

نماند جایی بهر عبور سنجاب ها ی ارامش

 

باید دوید با باد به دنبال درک در اغوش هوا ی نگریستن

 

می توان هنگام تلاطم ذرات ذوب شده ی نگرانی

 

امده از کوه ها ی اتش فشان قلب پر تپش

 

با سنگ ها ی دره ی هیجان

 

عشق را بی پروا از سقوط فهمید

 

و در هنگام لمس سراسیمگی زانو ها ی طوفان درون

 

تا زند لگدی بر سرا صخره ی حسرت

 

که چرا نمی تواند در بها ر لمس کند گل را

 

عشق را در میان ریشه ها ی درخت انجام

 

بو کرد و لمس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 16:52  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

می روم تا--

می روم تا انجا که هوا بهر تنفس نخواهند

 

بل که یک کاشف ذرات حقیقت در جسم رویا

 

بکند تحیق . تا کند لمس او را

 

که در ان وقت شدیم محتاج باد

 

بهر مهاجرت زین اباد ی کدر از ذغا ل دل

 

که کار گر صنعت ان را از سوخت قطا ر سنگ دل ها پیدا کرده

 

بتوانیم شویم اسب سوا ری رو ی او

 

می روم تا انجا که شود فاصله ی تلخ من و او افسانه

 

که مادر بزرگ رسیدن هر شب بهر نوزاد می گوید

 

و دگر زیبا رو یان نشوند در قاب حسرت

 

بتوانیم بزنیم بوسه بر لب ها ی ان ها در اشکا ری چشم ها

 

و شود این مثل یک کار روزانه

 

در تکالیف شرعی دین احساسات

 

تا انجا که قسم بشود هم بازی عشق

 

در میدان ماندن

 

بکنند بازی با گوله برف ها ی اراده

 

 تا بسازند ادم برفی در بر گرفتن را .

 

 بیاویزندرویش شال شهرت

 

تا انجا که دگر موریانه ها چوب را مکند تخریب

 

بل دگر ازاو التی سازند به نشان صلح

 

بگذارند دم جنگ کده .

 

 

روم تا انجا که  دگر ورقات کتاب بشوند دبیر مدرسه ی عفت

 

تا چون ان ها. دانش اموزان حسرت خورده ی زیبا رویی

 

رو ی او بشوند موازی

 

تا بشناسم نور را

 

که شود رقیب دل من

 

بزنیم طعنه ی سرعت بر او

 

 که ان سطح سیقل شده ی اراده  بهر منست

 

تا ازان بازتاب شویم و برویم به افق انجا که می خواستم

 

می روم

 

 می دانم که رفتن همیشه دوست صمیمی تنهایست

 

تا کنند توطئه  ی یک غربت

 

 بر سر حکومت دیروز با کسی بودن

 

می روم . می دانم اما

 

جاده ها را وزش باد غریبی می کند شکنجه

 

تا کنند سکوت در برابر نعره ی دل هایشان که چه دیدند درین راه

 

می روم

 

می دانم اما اشناییی متواری شده .

 

چون که در زندان ددل این خود خواهان

 

محتسب احساس خوابیده و حفاظ ها از جنس لجن زار درون شده اند

 

و چه ساده شرور عاطفه می گذرد این زندان را بی نگهبان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:9  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

صوت صدا در دریا ی تنهاییم

 

دیگران در جام هم امیزند

 

تشنه ی خباثت مرا نوشیده و خالیم

 

هر چند که ابرفتم و بر جا خواهم ماند

 

اما تا سر دریا ها ی نا مرد جاریم

 

 

شاید بادم و در جوی هوا یم

 

که تواند گذارد لب بر لبانم

 

در تنم باشد اما رنگ نیست تا دهد نشانم

 

 

یار پی خطی بهر نوشتن و راست است

 

خط خمیده و نا راست و یاغیم

 

خط کش با هم بودن .بیگانه است

 

خواهم روم به در یا و سنگیم

 

لیک دلتای هجران مانع است

 

همه از جنس گاز و در هوا ی خویشند پی پرواز

 

لیک منم که ز سرما ی نگاه ها ما یع ام

 

جاذبه ی تقدیر مرا خوشش ا مده

 

زور چرخش زمانه با او ست و تابعم

 

 

ذره ی خاکی کناره ی ساحلم

 

موج مرا برد  و مضروب موج دریایی ام

 

تا وسط دریا ها ویران شوم

 

رسوب کنم و لایه ی فسیل تنهایی ام

 

یار وفادار من تنهاییست که فراموشم نخواهد کرد

 

اتش عشقست بر من

 

که خیانت و خاموشم نخواهد کرد

 

تنها حامل کوله بار که به خانه ی  ما اید

 

هجرانست که بار اشک را خالی از اغوشم نخواهد کرد

 

چشم شده معتاد به جاری شدن اشک  بر رویش

 

مثل یک کویر خشک است . که ان شده جویش

 

کاج غریبم در میان چل چل صد پرنده

 

چه سبز باشم در خزان لانه ای رویم نیست

 

چون که شاخه ی از جنس با کسی بودن ندارم

 

معاشقه با بلبل در تقدیر و خویم نیست

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 21:23  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

بی سوادی از مدرسه ی سیاست

سارقی نیست که شرارت اموخته

 

 از مکتب حس عاطفه؟

 

که بدزدد  بار قطار نعره او ری را از ریل منطق؟

 

که بارش انشا ی شاگرد سرد ی و بی مهریست

 

ان انشایی که  دبیر ظهور قرون گفته در  در س بشر

 

که مقابل هر جمله ی عشق واری

 

بگذارند ویرگولی نشه از تریاک ستم

 

که هنوز از صدا  ی سوتش می ازارد کویر کنارش را هم

 

که هنوز صدا ی سوتش . دود بی شرم ی و معرفت را

 

به هوا ی ساده ماندن

 

می کند طارف تا شود بهر پرنده قاتل و  عاشق کش

 

و درین نزدیکی که چشم مردک منطق

 

ببیند او را با دوربینی از جنس تهوع او ر خود خواهی

 

نیست بی سوا دی از مدرس ه ی سیاست

 

که لمس کند پیکر باد را در هاون بی ریا ی شالیزا ر ها

 

برود  تا سر ان کفشدو زک که شاید با پرواز قهرست

 

چون می داند چند نویسنده ی زمان

 

تیتر داستان ها ی جنایت ها ی بشر

 

 بر سر  اسمان  فهرست کرده اند

 

نیست درین جنگل قتل ها

 

دیگر ملخی تا بپرد از سر برگ ساده ماندن

 

بگذرد از بحث افات بد عت گذار بر سر عاشقی

 

تا رسد به همان جا که

 

 می دهند تعلیم احکام بوسه دادن را

 

 در خلوت یک حس اسیر گشته

 

بس است

 

بس است که گوید استاد ی درین فضا ی خفقان اور  بهر یک کرم

 

که از رطوبت اشک ها نفس می کشد پوست او

 

که دیگذر عشق کفرست. مکنید صبر امیخته به اشک

 

مکنید نگاه به شاخه ها ی دود که لقاح می کنند

 

و با زیبا رویان جنگ بر سر منع نگاه بکنید

 

که ممکنست کو د تا ی بوسه ها و حس ها ی محصور شده. اید

 

 

که ان ترکه ی استاد فبلسفه ی سرد

 

 هم خسته شده

 

 

می خواهد برود پی جنگل نشه واری

 

 که در ان چوب ها و شاخه ها خود را به می امیزند

 

که ورق ها ی کتاب هم پی هر وزش باد ی می کنند گدایی او

 

تا برد ان ها را با خود

 

چون تنه های درختان را گم کرده اند در میان این همه قلم ها ی محزون

 

که کلمات هم از خود متنفر شدند

 

می خواهند بروند در میان جملات دو یار روی چمن ها خوابیده

 

بس است

 

بس است کشیدن خط اغوش را با خط کش

 

بس است مسابقه با ذرات خاک سر اسارات ریشه

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 20:1  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

دل من شمشیر خورده و شکسته است

 

افسار اسب بغضش گسسته است

 

نعل گامش از اتش عشق همیشه گداخته است

 

یار با برنده ی جنگ احساس  می کند عیش و او باخته است

 

دلم در دست  یک  زیبا رو بودو  انداختش

 

 درین اندیشه که باز پرواز کند که دل بی پرنده ندیده

 

شکاند چون شکستن نچشیده

 

 شکاندنش بهر خنثی کردن نعره ی خفاش درون

 

گراو خنثی شد . می گرید کودک وجدان از صدایش کنون

 

 کتاب دلم جز اغاز نمی گنجید در ادبیاتش

 

منتقد و ادیب طعنه ی سرد گفتن امد

 

 اشک است مرکب قلم و دواتش

 

دل شکسته ام قاب کردند تا شود طنز تصویر خود خواهیشان

 

او را روی دیوار اشنایی حتی مذاشتند

 

بل در دریا ی جملات پر لجن و بی ماهیشان

 

دلم را به نخلستانی بردند که نخلش

 

مدارد بهر گدا ی عشق خرما ی احساس را

 

شب نشینش در خانه ی شب کردند

 

که نیست فضایی که حمل کند  هو ا ی احساس را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 0:31  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

دل شکستن

ای شاخه ی درخت گردو ی ربط

 

که با هم  بودیم درخت را

 

حال که نجا ری  تورا جدا کرده

 

ساخته ات بهتر و در مظهر این ادم های سرد

 

گشته  ای بیگانه با شاخه ی خمیده ی ما  از بار برف زمستان  درد ؟

 

-----

من بودم  چند قطره ی ساده از باران اخر!

 

چرا به  من نگفتی ای  چتر که   نگهت داشته تو را بهرم.عابر اجبار  

 

که  می پنداشتم  درین  دنیای خاکی میزبانی  دارم

 

و کسی  چون چتر ها هستند که  بهر من  پرواز کنند

 

اما لیک تو از خود نیستی  بل از این عابر تلخ  و محزونی. که  اسمش ترحمست

 

---------

 

اخر در کدام دین ؟ در کدام قانون؟ در کدام اعتقاد؟

 

گفته اند که بالاترین  پله ی یک نردبان پر  حکایت لاش خور ها

 

همرنگ و همجنس پله های پایینی  نیست

 

و اخر کیست که تواند بی پله ی اول

 

گام خود در اخری  بگذارد ؟

 

----

 

ای رطوبت اجیر شده از اسمان  یک دل بهر شکستن دل دیگری

 

خود می دانی که در  این  رطوبت دل  شکستن

 

حتی  اهن های  مردی هم  زنگ می زنند

 

و دگر درمیان حصار های قلعه های درون نفس  نیستند

 

پس یا باران  شو بهر زمین  یا فنا

 

 

-----------

ای مست از شراب خود خواهی ات

 

که گشتی یاغی

 

 و سنگ از زمین مرده ی عشق ورزیدن ها بر می  داری

 

و می کوبانی ان را  به  پنجره ی دلم

 

زین بعد نوزاد درونم هر شب  در ساعت فراموش شدن

 

ازین کاووس  تلخ بیدار می  شود

 

و سپس با لالا یی گریه  به خواب  می  رود

 

در تخت  مو سیقی سوزناک خاطره ها

 

من گندمی در نیستان خود  بودم که شاید بادی مرا هم  بکند نوازشی

 

لیک  باد تنگدست به هنگام من و کشاورزی سنگ دل امد

 

و مرا  به اسیاب کثافات درون خود برد

 

تا خورد شود ذره ذره وجودم

 

اه  نفرین بر تو

 

که کاش  که کودک جبران چوبی لا به لای چرخ  های اسیاب منحوست گذارد

 

 

دلم را  شکاندی دگر ترمیم نگردد

 

کاش  ازجنس گلgel سیاست بود

 

تا مجسمه  ساز ی باز او را سفالین و گلی  بسازد  

 

درین شب نزدیکانم که انتظار این پایان سرد در جوابشان  را نداشتم  مرا برای  همیشه 

 

فراموش  ساختند . امید وارم که دل کسی  هرگز شکسته  نشود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 2:1  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  | 

ناخدایی درین دریا ی ساده ماندن بودم پی گنجم

 

در ان وقت که کشتی دل

 

 به ساحل عشقت رسید

 

شده گنج و کارم  . دوری تو و غم و رنجم

 

 

درین دنیای فانی چه تنهایم

 

. پی چیستم . چه هستم

 

مثل مگسی در کنج ناکامی

 

دیوانه و  حیران و مستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 17:39  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  |