عاشقت بودم ولی تو
عاشقت بودم
ولی تو
مثل قلم سنگ دل ظاهر پرستی
کاغذ دل مرا خط خطی کردی
رفتی پی کاغذ دیگر. سفید
مرا انداختی مثل یک رسم
در سطل زباله ی شکست
عاشقت بودم
اگر نبودم یک قابی زرکوب گشته
تا گذاری ان را
روی طاقچه ی بی اعتدال تظاهر
لیک نجار دل
مرا با چوب درختی ساخت
که در تنه هایش نبودند هیچ قارچ خباثت
عاشقت بودم
فکر را در بعد رخ تو می شستم
می گذاشتم ان را رو ی بند اشک
در کنج ایوان ها ی تنهایی
می کردم با سنگ ها ی حسرت
حکاکی روی دیوار ها
صدها چرا را
تا شود شهد تاریخی قرون عقل
تردید را می گذاشتم بر ترازو ی اندیشه
تا از گرم ترس
بکنم حساب قیمت کالا ی عمل را
عاشقت بودم
و در ان وقت که در بیابان جواب
گفتی نه را
ذرات خاک درد کوبیده شد
صیقل داد سنگ دلم را
ساخت تلماسه ها ی عمری افسوس خوردن را
عاشقت بودم
تو مرا مثل هر زیبارو
که در ساعت شب می گذرد ار کوچه ی فکرم
دوست نداشتی
پس مرا بهر همیشه در کنج حسرت
پی غم هایم تنها گذاشتی













