تبليغاتX
شعر های سپید و سیاه یک دل -

شعر های سپید و سیاه یک دل

شعر هایی که بی نظرات شما عین ادم بی سره

ای باد
تو مرا دست تخیل زدی
اما دست تو
جز یک نمایش نبود

به من پرده
نوازش کردی اری
اماجز لحظه ای بی برگشت نبود
ا

من را که به سقف حد
به دار اویخته بودند
با دست تو
رویای رهایی
اندکی به سرای مغزم
می تازید
اما
هیچ وقت هرگز
تو مرا از دار ها
دار های سنگی نه حتی نخی
رها نکردی
بلکه وعده ی وزش بار خود را
به گوش پیکر من تار زدی

چون باد بودی
باد گشتی
چون همه جهت برای رفتن داشتی
به هر جهت بی اعتئایی دادی
کاش تو هم
برای من تنها می امدی
ممتد از عشق بودی
می تازیدی نه که می وزیدی
می امدی نه که پرسه ی توهم می زدی

**
پنجره ها را باز کنید
پرد ه هایی که به دار سقف اویخته اند
چاپلوسی می کنند
همان یک نگاه زودگذر باد ها را حتی
ان ها طوفان را نمی شناسند
که برای رهایی
گاه گاهی
او را گدایی کنند حداقل
(الف.بارن)

جون هرر کی دوس داری نظر بده



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 21:25  توسط ارمان صالحی(شاعر)نسترن(عکس)*  |