نگاه تو
نگاه تو
رگه ها ی شاخه ماننددرخت وجودم را
که سایه انداخته
بر زمین خون و دلم
به لرزه می اندازد
چون بادی که گرفته صرع اجبار
مثل یک پونز
می شود کوبیده بر دلم
تا فقط کنند از ان اویزان
برگی را که با رنگ غلیظ باید
. عاشق ماندن. نوشته شده رویش
چشمانست دریایییست
و نگاهت در ان
امواج خروشان درک
که می رویند در قالب ان
چه وحشیانه
وز . ادغام اب و باد و امواج و کف
می سازد طیف رنگی انتشار درد
بر سرارسر وجودم
نگاهت برف ها ی ریزی
پهن شده بر زمینند
که از سرما ی نفی
گرفته اند حالت یخ را
و سوال من
پچه ها یی نیز هستند
که شال و کلاه کرده اند ذوق را
تا اغاز کنند برف بازی عشق
اما جز حس کرختگی دستان امید
چیزی را نمی یابند
نگاهت کشیده تاری
در سراسر وجودم
از قطب شمال سرد مغزم
تا استوا ی پر از باران اشک دلم
با هر تکانش
که از ضربه نگاهت نیز می اید
به رقص در می اورد
تک تک ذرات وجودم را
تا حس کنم در خود
تظاهرات انقلابی درون را
برای براندازی حکومت اعداد و حساب
منطق. فلسفه و هرچه
که بیاید از سرما کده ی استدلال
نگاه تو مسیر یخ
و فکر من همیشه دونده ای
در همهی جاده ها ی پر گذر
ولیک وقت رسیدن به جاده ات
از ترس افتادن امده از لیزی لحظه ها
پاورچین پاورچین می رود راه
